گنج

شمارهٔ ۸۷

روی از آن خوبتر تواند بود؟هان بگوئید اگر تواند بود
آنچنان نازک و چنان شیرینلب نباشد، شکر تواند بود
تیر غمزه چو در کمان آردنه همه دل سپر تواند بود
چشم مستش نه آن چنان خُفته‌ستکش ز حالم خبر تواند بود
وانک طرفی به وصل بربندداز میانش، کمر تواند بود
وانک بیخ فراق او بکندرستم زال زر تواند بود
اشک لعلم ز عکس چهرهٔ اوستنی ز خون جگر تواند بود
با چنین صبر و دل که من دارممشکلم زو گذر تواند بود
بکشم جور او که خار و گلشهمه با یکدگر تواند بود
من که باشم که آن چنانی رابر در من گدر تواند بود؟
لیک با این همه نیَم نومیدتو چه دانی؟ مگر تواند بود