شمارهٔ ۷۳
در عشق تو دل بجان همی کوشدعاجز شد و همچنان همی کوشد
در سنبل تابدار میپیچدبا نرگس دلستان همی کوشد
پیدا گوید که فارغم، وانگهبا درد تو در نهان همی کوشد
با آن همه ناتوانی چشمتبا خلق همه جهان همی کوشد
هر کس که وصال تو همی جویدبا گردش آسمان همی کوشد
تا وصل تو خود کرا بود روزیحالی همه کس در آن همی کوشد
در عشق ز صبر شکرها دارمانصاف که بر چه سان همی کوشد
با هجر تو گرچه بس نمیآیدمسکین چه کند؟ بجان همی کوشد
دل می خرد از لبت بجان بوسیگر سودست ار زیان همی کوشد