گنج

شمارهٔ ۶۸

شب نیست کم ز هجر تو صد غم نمی رسداشکم بچار گوشۀ عالم نمی رسد
اندر تو کی رسم؟ که نسیم سحرگهیدر گرد آن کلالۀ پر خم نمی رسد
در چشم من برست قد سرو پیکرتزان پلک چشمهام فراهم نمی رسد
از بس که خاک کوی تو دردیده ها کشندجز گرد از او بدین دل پر غم نمی رسد
فریاد من نمی رسی و این دل غمیناز خشک ریش هجر بمرهم نمی رسد
شکرست اگر نمی رسدم مژدۀ وصالباری بلا و محنت و غم کم نمی رسد
گویم کزین سپس ندهم دامنت ز دستگفتن کنون چه سود که دستم نمی رسد؟
دشوار امید وصل توان داشت کز فراقماهی بر آمد و خبری هم نمی رسد