گنج

شمارهٔ ۶۵

سوز عشقت جگر همی سوزدتاب رویت نظر همی سوزد
تو چه دانی ؟که آتش رخ تونظر اندر بصر همی سوزد
هر چه از دیده بیش ریزم آبدل مسکین بتر همی سوزد
آنچنان سوخته جگر شده امکه دلم بر جگر همی سوزد
غم تو هر چه یابد از دل و جانهمه در یکدگر همی سوزد
همچو شمعی در آب دیده دلمهر شبی تا سحر همی سوزد