گنج

شمارهٔ ۶۳

وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)قافیه: انمیگدازد۱۴ بیت
دلم ز آتش غم چنان می گدازدکه شکّر در آب روان می گدازد
چو سایه ز خورشید هستیّ بندهز مهرت زمان تا زمان می گدازد
دو رسته درت در یکی چشم سوزنتنم را چنان ریسمان می گدازد
چو نام لبت بر زبان بگذرانمز ذوقم شکر در دهان می گدازد
چه خوش قالبی دارد آن تنگ شکّرکه جان خویشتن را در آن می گدازد
دلی نرم تر دارم از موم و دایمز تاب رخت شمع سان می گدازد
چه جای دل من؟ که از تاب مهرتتن ماه در اسمان می گدازد
دلم بوته یی شد که بر آتش غمچو زر این تن ناتوان می گدازد
ز بس پشت گرمی که دارم ز عشقتمرا آشکار و نهان می گدازد
زهجر توام خون بیفسرد در دلولی مغز در استخوان می گدازد
مثالیست از چهرة من هر آن زرکه خورشید در چشم کان می گدازد
ز وز دل ماست و زتاب رویتکه باریک مویت چنان می گدازد
چگونه دهم شرح عشقت که چون شمعلب من ز تاب زبان می گدازد
رهی راستی را بوصف تو اندرنه نظم سخن کرد، جان می گدازد