شمارهٔ ۵۹
باد بر خاک ترک تازی کردبا عروسان خفته بازی کرد
ابر از آب دیده وقت سحرجامۀ شاخ را نمازی کرد
غنچه را بر سماع بلبل مستوقت خوش گشت و خرقه بازی کرد
من چو نرگس ندیده ام هرگزخاک پایی که سرفرازی کرد
اندرین هفته باد ناسودستبس که هر گونه کارسازی کرد
نرگسانرا کلاه زر بخشیدغنچه را برگ دلنوازی کرد
چون زبان بنفشه کوته یافتسوسن آنجا زبان درازی کرد
گل که اوّل ز برگ و ساز تمامبر سر شاخ ترک نازی کرد
وز غرور توانگریّ و جمالبلبلان را جگر گدازی کرد
عاقبت خاک بر دهان افکندزانکه دعوی بی نیازی کرد