شمارهٔ ۵۷
مکن ای دوست اگر بتوان کردهر چه از شور وز شر بتوان کرد
نه دل من که بیک غمزۀ توعالمی زیر و زبر بتوان کرد
چون سر زلف تو از مشک سیاهدلی از خون جگر بتوان کرد
نبود لعل وگرنی چو لبتلبی از تنگ شکر بتوان کرد
توز من روی نهان کرده و پسگویی اندوه مخور، بتوان کرد؟
صبر تا چند کنم از رخ تو؟صبر آخر چقدر بتوان کرد؟
جگرم خستی و خونم خوردیدل ببردی، چه دگر بتوان کرد؟
نیم جانی که بماندست اکنونبه منش بخش اگر بتوان کرد
بهر آن بد گه کنی خرسندمکه از آن نیز بتر بتوان کرد
با رخ تو همه کاری چون زربتوان مرد و بزر بتوان کرد
رحمتی از تو توقّع دارمبه بیندیش مگر بتوان کرد