شمارهٔ ۵۳
عشق تو گر دست در زمانه برآردز آدمیان قحط جاودانه برآرد
رخصت آهی بده که تا دل تنگمیک نفس آخر بدین بهانه برآرد
بارگی عشق تو چو تاختن آردعقل نیارد که سر ز خانه برآرد
فتنه چو پروانه یافت از خطت، اکنونمغز سلامت بتازیانه برآرد
مردمک دیده هر دم از مژه جاروببر در تو گرد آستانه برآرد
بوک دلِ گمشده ز خاک در توجایگهی سر بدین ترانه برآرد
جان جهان در دهانهٔ عدم افتدآتش عشق تو گر زبانه برآرد
نیز چو دندان تو خوشاب نباشدگر صدف از دل هزار دانه برآرد
روی تو را بینقاب آینه بیندزلف تو آسوده سر به شانه برآرد
حیف نباشد من از غم تو بدین حالزلف و رخت سر بدین دوگانه برآرد؟