شمارهٔ ۳۱
دلبرم هم ز بامداد برفتکرد ما را غمین و شاد برفت
آن همه عهدها که دوش بکردبا مدادش همه زیاد برفت
گفت کین هفنه میهمان توامآن حدیثش خود از نهاد برفت
باز گردیدنش نبد ممکنراست چون تیر کز گشاد برفت
همچو خاکسترم نشاند ز هجربر سر آتش و چو باد برفت
روز من شب شد و عجب نبودکافتابم ز بامداد برفت
صبر بیچاره چون بخانة دلدید کآتش در اوفتاد برفت
خواست جانم که همرهش باشدلیک با او نه ایستاد برفت
بکه نالم ز جور غمزه او؟کز جهان ریم عدل و داد برفت