گنج

شمارهٔ ۳۰

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: رنتوانداشت۱۰ بیت
در فراقت دل ازین سوخته تر نتوان داشتخویشتن را به ازین زیر و زبر نتوان داشت
سرخ روییّ خود از لعل تو می دارم چشموین چنین چشم کز از خون جگر نتوان داشت
عاشقان را بکرشمه تو چنان ریزی خونکه خود از لذّتش از زخم خبر نتوان داشت
از کنار تو چو طرفی نتوان بر بستندر میان بسته مرا همچو کمر نتوان داشت
در ره فتنه ازین سر که جمالت داردبا قویدستی او پای مگر نتوان داشت
غم دستار و کله بود ازین پیش و کنونبیم آنست که خود گوش بسر نتوان داشت
گوهر اشک من آن لعل دلاویز آمدکه ازو چشم از لعل تو بر نتوان داشت
مردم چشم مرا خون ز قدمها بچکیدبیش ازین او را بر راه گذر نتوان داشت
چشمت از مردمی ار کرد نظر در کارمخود از آن چشم جزین چشم دگر نتوان داشت
چند گویی که بخود دار نظر تا برهیتا تو باشی بخود ای دوست نظر نتوان داشت