گنج

شمارهٔ ۲۷

دل من ار بغمت خوشتر از زبان تو نیستز روی تنگی باری کم از دهان تو نیست
تنم چو موی شد از عشق و خرّمم آریکه هیچ فرق میان من و میان تو نیست
بگیر یک ره و سخنم بخویشتن درکشکه چفته قامتم آخر کم از کمان تو نیست
ببوسه یی دهنم خوش کن و بده کاممکه هست سودرهی و در آن زیان تو نیست
شعاع خورشید ارچند خار دیده نهدهزار چون او یک گل ز گلستان تو نیست
قد بلند و رخ خوب سرو و گل را هستو لیک هیچ دور احسن و لطف آن تو نیست
دلم ببردی و شاید که گر همه جانستمرا دریغ از آن چشم ناتوان تو نیست
دلا، دلم ز تو بگرفت زانکه در عالماسیر عشق بسی اندوکس بسان تو نیست
ز من چه پرسی چندین که یار کیست فلان؟چو روشنست ترا این قدر که آن تو نیست