گنج

شمارهٔ ۲۳

بیمار فراق تو بحالیستدر دور تو عافیت محالیست
در عهد تو کس نشان ندادستکآسود کیست پا وصالیست
بر چهرۀ روزهای گیتیروز من تیره روز، خالیست
رخ چون که و دل ز عشق جو جوهر عاشقی از تو در جوالیست
در خشم شوی ز هر چه گویمای دوست، مرا ز تو سوالیست
بابنده چنینی یا ترا خودز افسانۀ عاشقان ملالیست؟
از گردش چرخ هر زمانمبر دست غم تو گوشمالیست
مه گفت: من و رخ تو، آریاندر سر هر کسی خیالیست
می بر بندی به زر میان رابا انکه چو من ضعیف حالیست