گنج

شمارهٔ ۱۵۸

چنان خوب رویی بدان دلرباییدریغت نیاید بهر کس نمایی؟
مرا مصلحت نیست، لیکن همان بهکه در پرده باشی و بیرون نیایی
نه پیدا توانمت دیدن نه پنهانبلایی دلم را، بلایی، بلایی
وفا را بعهد تو دشمن گرفتمچو دیدم ترا فتنه بر بی وفایی
من آنروز از خویش بیگانه کشتمکه افتاد با تو مرا آشنایی
اگر نه امید وصال تو بودیز دیده برون کردمی روشنایی
نباشد ترا هیچ غم بی دل منکسی دید خود عید بی روستایی؟
من و می از این پس که در دور حسنتنیاید ز دلهای ما پارسایی