شمارهٔ ۱۴۰
رویی، چگونه رویی؟ رویی چو آفتابیزلفی، چگونه زلفی؟ هر حلقهای و تابی
هر پرتوی ز رویت، در چشم عقل نوریهر حلقهای ز زلفت، در حلق جان طنابی
گر عکس عارض تو، بر صحن عالم افتدگردد ز سایۀ او، هر ذرّه آفتابی
آب حیات کِبوَد؟ خلد برین چه باشدبر روی تو نگاهی، بر یاد تو شرابی
در دورِ چشم مستت، هست از شرابِ فتنهافتاده همچو نرگس، هر گوشهای خرابی
آن چشم نرگسین را، از خواب خوش برانگیزتا هر زمان نبیند، در راه فتنه خوابی
بر جان عاشقانت، بخشایش ار نیایدگه گاه چشم بد را، بر میفکن نقابی
در خشک سال هجران، هم دولت رخ تستگر هیچگونه ماندست، در چشم بنده آبی
هر کس که پرسد از من، احوال سوزیانمباشد سرشک خونین، حاضرترین جوابی