شمارهٔ ۱۳۴
ای رنگ عارض تو، آتش در آب بستهوی چین طرّة تو، از مشک ناب بسته
جادوی غمزهٔ تو، بگشاده دست صنعتبر عارض تو از خط، نقشی بر آب بسته
نرگس ز شرم چشمت، در پیش سرفکندهغنچه به دست حسنت، بر رخ نقاب بسته
روی تو کرده روشن آفاق را و آنگهپی کور کرده، آنرا، بر آفتاب بسته
هم شاخ ارغوان را ، لعل تو خون گشادههم چشم نرگسان را، جزع تو خواب بسته
در چنگ فرقت تو ، هستم من شکستهدر چار میخ محنت، همچون رباب بسته
آخر بدیدم ای جان، در دور خوبی تودست خطا گشاده، پای صواب بسته
گفتی که بی وفایی، شرمت ز خود نیایدافسوس اگر نبودی، راه جواب بسته