شمارهٔ ۱۲۳
خون دل از دو دیده بدامن همی کشمباری گران نه در خور این تن همی کشم
رخسار من چو کاه و برو دانهای اشکاین کاه و دانه بین که بخرمن همی کشم
افتاده ام چو سایه و چالاک میدومچون سوزنم برهنه و دامن همی کشم
شاید که چون صراحی خونم همی خورندزیرا که سر ندارم و گردن همی کشم
از عجز همچو گل سپر از آب بفکنموانگه ز عجب تیغ چو سوسن همی کشم
در می کشم بتار مژه قطره های اشکدردانه بین که در سر سوزن همی کشم
معذورم ارز گریه مرا صبر دل نمانداز بیم سیل رخت ز مسکن همی کشم
این جورها ببین که من از دوست می برموین طعنها نگر که ز دشمن همی کشم
رنجی که از کشیدن آن کوه عاجزستبا آنکه نیست تاب کشیدن همی کشم