شمارهٔ ۱۰۲
ای ز روی تو آب بر آتشدل ریشم متاب بر آتش
ای زرشک خط تو چون خط توجگر مشک ناب بر آتش
بجز از خال و چهرة تو زدودمن ندیدم حباب بر آتش
بر رخت دل چرا نهم خیره؟دل نباشد صواب بر آتش
لطف تو غالبست بر خشمتزانکه چیرست آب بر آتش
زلف هندوی تو بسان منستساخته جای خواب بر آتش
لیک من ساکنم بیاد تو ، اومیکند اضطراب بر آتش
زانک ب خون بیگناهان ریختمیکنندش عذاب بر آتش
گفتمش: چشم تو چرا فکنداین دل پر ز تاب بر آتش؟
گفت: آری بنزد بیمارانرسم باشد کباب بر آتش