گنج

شمارهٔ ۱۰۱

دمید صبح، چه خسبی چو بخت من برخیز؟بساز چنگ و برآور خروش رستاخیز
ببوی باده بر آمیز نکهت گل راکه شب بروز بر آمیخت صبح رنگ آمیز
مرا ز مستی دست قدح ستان بنماندبدست خویش قدح را بحلق من در ریز
بجام باده فرو برسرم وگر ترسیکه غرقه گردم، زلفت بسست دست آویز
محیط چرخ دخانیست، چشم ازو بفکنبسیط خاک غباریست، از سرش برخیز
نه آسمانی، با ما زمان زمان بمگردنه روزگاری ،با ما نفس نفس مستیز
بدست رطل گران دادیم باوّل باربپای مستی اگر مردی از سرم مگریز
ترا که گفت که چون روزگار هر ساعتبلا چون ریگ بغربال چرخ بر من بیز؟