شمارهٔ ۹ - وله ایضآ عند عیادته ایّام
زهی دیدار تو فال سعادتترا می زبید آیین سیادت
همه اقبال تو توحید و سنّتهمه افعال تو عدل و عبادت
سرای شرع را از تو عمارتبنای فضل را از تو اشادت
شب و روز تو مستغرق بخیراتگه و بیگاه تو علم و افادت
تو اندر یافتی کار من ارنیچنان بودم چنان دور از سعادت
که جانم غوطۀ تسلیم می خوردمیان عالم غیب و شهادت
روان و قالب من بی علاقتسکون و جنبش من بی ارادت
حواس از شغل آنها گشته معزولمعطّل مانده در کنج بلادت
ز تخییلات گوناگون دماغمچو مرفوعات دیوان عمادت
سکون مستولی از اطراف بر تنولکن اضطراب دل زیادت
حیات از صحبت جان در تبرّمقوی از یکدگر در استزادت
نفس آمد شدی میکرد گه گاهبکوی زندگی با صد نکادت
علل بر هم زده قانون صحّتهمه باطل شده اوضاع عادت
نه چشم از رنگ می دید استراحتنه مغز از بوی میکرد استفادت
نه هیچ اندر دهانم می نهادندز نومیدی بجز لفظ شهادت
طبیب از کار من عاجز شد ارچهبکار آورد انواع جلادت
ز یأسم کار تا آنجا رسیدهکه میکردند یاسین استعادت
قوی رازهره از بیم آب می گشتبوقت کار زار طبع و مادت
وجودم چشم بسته بر سر پایبر آهخته اجل تیغ ابادت
زناگه در رسید آواز راحتکه دادت خواجه تشریف عیادت
از آن یک انتعاشم گشت معلومکه روز حشر چون باشد اعادت
چنان دیدم که اندر عالم کونمرا آن لحظه بد وقت ولایت
دم جان بخش او جانی نوم دادکه بادش عمر و دولت بر زیادت