گنج

شمارهٔ ۷۵ - و قال ایضاً

خدایکان صدور جهان که گاه جدلزبان تیغ ز تیغ زبانت امان خواهد
نظیر تو ز قضا روزگار می طلبیدقضاش گفت چنین کارها زمان خواهد
چو راست کرد فلک کار دولت تو چو تیرکنون ز قامت اعدای تو کمان خواهد
شگفت مرغی کین شاهباز همّت تستکه آشیان همه بر اوج آسمان خواهد
سبک ببخشد و شرمنده عذر می خواهدبگاه جودگر از وی کسی جهان خواهد
ز حد ببرده یی انعام و مرد می بایدکه عذر این همه انعام بی کران خواهد
ز خاک درگه خود زینهار در مگذراگر کسی زتو اقبال را نشان خواهد
بسا شبش که چو خورشید روز باید کردکسی که تکیه گه این خاک آستان خواهد
اگر چه سر سبکم همّت تو هر ساعتز بار منّت خود گردنم گران خواهد
چو ناتوان شدم از حمل بار انعامتمکارمت چه ازین شخص ناتوان خواهد؟
مرا زبانی خشکست و مردم چشممز شرم تر شود ارعذر من زبان خواهد
زبان چه باشد خود گوشت پاره یی عاجزکه گرش آبی باید ز دیگران خواهد
ز دست و پای رهی بر نخیزد آن هرگزکه دست و پای ترا عذر سوزیان خواهد
چو جمله اعضا در تن رعیّت جانندچنان نکوتر باشد که عذر جان خواهد
ولی بعذر قدمهات اگر فرستم جانهزار جانم باید که عذر آن خواهد
چو عاجزم ز همه یک طریق میدانمشوم چنان کنم و عقل خود چنان خواهد
بپای مردی لطف توام وثوقی هستبدو رها کنم این عذر اگر توان خواهد