شمارهٔ ۶۶ - الهزلیّات والاهاجی و الشّکایة وله فی هجو ضیاءالّدین المزدقانی
تیزی که مغز چرخ ز بانگش فغان کندتیزی که روزگار بدو امتحان کند
تیزی که مردگان همه از بیم درریندگر نفخ صور صدعت خود را چنان کند
تیزی که چون ز منفذ سفلی گشاد یافتدر سنگ خاره قوّت زخمش نشان کند
تیزی که زیر دامن چرخ ار کند بخورتیزیش از دماغ زحل خون روان کند
تیزی که رازهای تجاویف جانوربانگ بلند او به فصاحت بیان کند
تیزی که بر زنخ بشکافد به سحر مویدر معرضی که دعوی زخم زبان کند
تیزی که گر به بینی کهسار بر شودارکانش از تخلخل چون موشدان کند
تیزی که در بهار اگر دم بر آوردرنگ زریر بر دورخ ارغوان کند
تیزی که شمّهای ز نسیم معطّرشهشیار را چو مستان خیزان فتان کند
تیزی که چون کواکب مُنقَضّه گاه رجمبا ریش بَلمهٔ شب تیره قران کند
تیزی که برشود به فلک همجو گردبادپس راه کهکشان چو ره گُهکشان کند
تیزی که خرمن مه تابان دهد به بادگر چرخ نفخهای ز هُبوبش عیان کند
تیزی که بر سپهر بمیرد چراغ روزگر او پفی به قصد، سوی نیّران کند
تیزی که بانگ رعد بود جفت ساز اودر زیر لب چو دندنهٔ ناتوان کند
تیزی که پردههای فلک منخرق شودگر عزم بر شدن به دماغ جهان کند
تیزی که همچو تیر سحرگاهی از نفوذآسان گذار بر سپر آسمان کند
تیزی که بادهای مخالف وزان شوددر بحر اگر عزیمت هندوستان کند
تیزی که بگسلد همه افزار لنگرشهر کشتیای که او طلب بادبان کند
تیزی که هر کجا که یکی پشم توده دیدحالی چو مرغ کور در او آشیان کند
تیزی که جیب صبح بدرّد صدای اووقت سحر که نغمگکی دلستان کند
تیزی که همچو صاعقه از بیخ برکندهر ریش کهنهای که تشبّث بدان کند
تیزی که گر تبیرهزنش بانگ بشنودبر بوق و گاودم ز غضب سر گران کند
تیزی که گر عنان به نسیم صبا دهدحالی جُعَل نشاط گل و گلستان کند
تیزی که از چنار همی گوزِ تر دمدگر فی المثل گذار سوی بوستان کند
تیزی که ناف آهو چون کون سگ شودگر بر دیار چین گذری ناگهان کند
تیزی که کور گردد ازو چشم روشنانگر با هشام چرخ بلند اقتران کند
تیزی چنان دراز نفس کامتداد آندر بینی زمین و زمان ریسمان کند
تیزی که چون سموم به هرکس که باز خورداز وی به موی ار بجهد موزیان کند
تیزی که طاس چرخ بگیرد طنین اوتیزی که نای زهره ز بادش فغان کند
تیزی که بر کبوتر دمکش سبق بردتیزی که قاقیا بتر از ماکیان کند
تیزی که بر بروت هر آنکس که بگذردخروارهاش حشو شکم در دهان کند
تیزی که بر نبات زنخندان چو بروَزداز ریختن حکایت برگ خزان کند
تیزی که باشد استرۀ تیزش آرزوهر ریش کو مجاورتش یک زمان کند
تیزی که گر خر نرش آواز بشنودشرم آیدش که بار دگر عان عان کند
تیزی که خاص از جهت مغز احمقاناز گند و گوه لخلخهٔ رایگان کند
تیزی که چون گذشت ز خلوتسرای خاصمیدان بار عام ز ریش فلان کند
تیزی که ز اصفهان چو کند عزم مزدقانمبداء دم زدن ز در گوز دان کند
تیزی چنین که گفتم و امثال این هزاردر ریش آنکه دشمنی شاعران کند
این اختیار کس نکند پس اگر کندآن خرسروی خرصفت گاوبان کند
گرگ کهن، ضیاءمضّل آنکه چربکشاغراء گوسفند به خون شبان کند
آن سَردَم سخر، که به هنگام ظرف و لطففصل تموز را به دمی مهرگان کند
گر دست او به چشمهٔ خورشید در شودچیزی ز تیرگّی شبش در میان کند
در عمر اگر حدیثی گوید چو تیر راستتضریبکی چو پیکان، پیوند آن کند
گر ظاهرا نماید با تو تملّقیآن دم ازو بترس که قصدت به جان کند
سرمایۀ دروغ و نفاقست و کبر و بخلبس سودها که خلق برین اهریان کند
از مهر آفتاب کند سرد ذرّه راگر در خیال رای به تضریبشان کند
از همرهیّ سایۀ خود منقطع شودهرک اختیار صحبت آن بدگمان کند
از یکدگر به تیغ قطیعت جدا شوندگر یک نفس مجالست فرقدان کند
پیوند، آن کس از زن و فرزند بگسلدکورا به عمر خویش شبی میهمان کند
خون ریزش افکند گهر و تیغ را به همچون او به خبث، تیغ زبان را فسان کند
ناخن به قصد گوشت برآرد ز پوست سرگر او به گاه فکر نظر در بنان کند
با ثروتی چنان که ب افلاک بر رسداز سیم خویش گر به مثل نردبان کند
انبان زر به خانه رها کرده میرودتا بهر لقمه زحمت بر پاسبان کند
مسکین زنش ز بیم نیارد شکست ناناز بیم آنکه خواجه امامش لعان کند
گوید که آشکاره عبادت ریا بودزیرا زکات مال ز سایل نهان کند
در معرضی که یافت مجال سعایتیآن لطفها که در حق پیر و جوان کند
هر سادهدل که داد بدو دست اعتمادطرّار دیدهای که چه با ترکمان کند
جولاههایست همسر او در سرای اوکو کسوت شریف ورا پود و تان کند
گر شَعربافیای کند از تار ریش اوکونپوش مرکبان جهان پهلوان کند
علم خلاف گوید فنّ منست لیکباشد خلاف علم هر آنچ او بیان کند
خطّش ز ریش گَندهتر و نطقش از بیانپس قدح بر ائمّهٔ بسیاردان کند
گه گه که در افادت علمی کند شروعتا همچو خویش خرکره را درسخوان کند
الفاظ بستهاش ز زبان شکستهاشباشد چو سنده کو گذر از ناودان کند
الحق خوش آیدم که ریَم در دهان اوخاصه چو دعوی نسب و خاندان کند
ای بی حفاظ شرم نداری که چون توییبر اهل فضل بیشی در اصفهان کند
آزرده آنکه از تو نگشتست، نان تستدیگر همه کس از تو امان الامان کند
بر چون منی مزاحمت ای سفلۀ خسیسآنکس کند که او ز سلامت کران کند
خصمیّ شاعران نه متاعی بود ولیکریش بزرگ، مردم را قلتبان کند
از گفت و گوی کون خران مرد گاوریشگر محترز نشیند واجب همان کند
آن بز گرفتن تو و روباه بازیتروزی تو را نوالهٔ شیر ژیان کند
خروارکی دو جو بربودی ولی ببینتا این هجا کرای دو خر زعفران کند
آن جو خری دگر خورد و شعر من ترابر روی روزگار یکی داستان کند
پرهیز کن ز تیغ زبانی که هجو اودر سینهها نیابت نوک سنان کند
پرپشت و گردن از چه کشد باروزرخلقآن کو شکم ز خوان کسان پر ز نان کند
آنکس که وصف تیز بدین سان کند ببینتا وصف سندهای چو تو خود بر چه سان کند
تا دامن قیامت هر کس که این بخواندبر جان تو وظایف نفرین روان کند
تا با کسی که دوست بود مزدقانیایقصدش به جاه و مال و به خان و به مان کند
بادا سقیم در وطن خود به عجز و ذلهر مفسدی که نسبت با مزدقان کند