شمارهٔ ۶۰ - و له ایضا یمدحه
زهی ستوده خصالی که از صدور کرامجز از تو در همه آفاق یادگار نماند
کدام زر که ز جور تو سنگسار نشد؟کدام دل که ز لطف تو شرمسار نماند؟
نگاه می کنم اندر سرای ضرب وجودبجز که نقد وفای تو بر عیار نماند
برون ز حزم تو کو برثبات مجبولستکسی بعهد درین عهد استوار نماند
جهان بدور تو زانگونه ایمن آبادستکه دزد و خونی جز زلف و چشم یار نماند
چنان بعدل بینباشتی بسیط عراقکه جای فتنه جز از غمزۀ نگار نماند
بدست بوس تو دریا از آن نمی آیدکه با سخای تواش مکنت نثار نماند
بروزگار تو سرگشته جز قلم کس نیستز نعمت تو تهیدست جز چنار نماند
ز بس که اهل ستم را ز سهم تو خطرستبسی نماند که گویند روزگار نماند
ز جام کین تو هرگز که خورد یک جرعه؟که تا بصبح قیامت در آن خمار نماند
چنان ز حزم تو مضبوط شده مسالک ملککه یاوگی ّخلل را درو گذارنماند
چنان ز موج عطای تو غوطه خورد جهانکه از میانه جز این بنده بر کنار نماند
اگرچه غایت تقصیر من درین خدمتبدان کشید که خود جای اعتذار نماند
هم از خموشی من جود تو تصوّر کردکه باعطای تو ما را مگر شمار نماند
ثنای اهل هنر را هم اعتباری نیستاگرچه اهل هنر را هم اعتبار نماند
تو بس لطیفی، گستاخ با تو یارم گفتکه از تو منصف تر هیچ نامدار نماند
بنه ذخیرۀ نام نکو چو امکانستکه جاودانه کسی در میان کار نماند
اگر بطنز نگویی که هم نماندی همبگفتی که به از من سخن سوار نماند
سوالکیست مرا مدّتیست تا با خویشهمی سگالم وزین بیشم اختیار نماند
بدولتت چو همه کارها قرار گرفتچرا معیشت من بنده برقرار نماند؟
به نیم خوردۀ شاعر چه حاجت افتادستنه در ممالک شاه اینقدر یسار نماند