شمارهٔ ۵۹ - وقال ایضا یمدح الاتابک الاعظم سعد بن زنگی طاب ثراواه اوان استخلاصه من المواخذه
ایا شهی که ضمیرت بچشم گوشۀ فکررموز غیب ز لوح ازل فروخواند
نسیم لطف تو اومید را روان بخشدخیال تیغ تو اندیشه را بسوزاند
زهر زمین که غبار نیاز برخیزدگفت بآب سخا آن غبار بنشاند
چراغ مهر شود کشته زیر دامن چرخاگر مهابت تو آستین برافشاند
روانه گردد کشتی بروی بادیه برز فیض طبعت ار آنجا کسی سخن راند
جهان پناها معلوم رای انور هستکه خلق جز ره تحقیق رفت نتواند
نگر ز نکبت ایّام تنگ دل نشویکه چرخ گه بدهد چیز و گاه بستاند
حطام دنیی فانی ندارد آن مقدارکه یاد کردن آن خاطری بشوراند
بسا لطیفه که درضمن نامرادیهاستخدای مصلحت کار بنده به داند
ترا عنایت سلطان چوپای مرد بودفلک ز چنبر حکم تو سر نپیچاند
اسیر خسرو عالم شدن زبونی نیستکه سیل چونکه بدریا رسد فروماند
اگر مهابت سلطان عالمت بگرفتهمت عواطف او زین مضیق برهاند
سخاوت تو خلاص ترا ضمان کردستگشاده دست سخی، پای بسته کی ماند؟
درخت پادشهی را از آن چه نقص که چرخبباد حادثه شاخی ازو بجنباند
اساس جاه تو الحمدلله آن سدّستکه نفخ صورش از جای هم نجنباند
تن درست تو عذر شکست لشکر خواستسلامت تو همه نقص ها بپوشاند
سخاوتست که دست یسار تنگ کندشجاعتست که پای بقا بلغزاند
برهنه خون گرید تیغ در کف پر دلولیک بد دلش اندر حریر خواباند
گران رکابی آرد بروی مردان رنجسبک گریز بجز اسب را نرنجاند
از آن گرفته شود آفتاب گه گاهیکه او ز تیغ زدن روی برنگرداند
هر آن گهر که رهی داشت در خزانۀ طبعدر آرزوی تو از دیده می بیاراند
هزار چندان اندر دعا فزون کردستز رسم خدمت اگر اندکی بکاهاند
تو شاد زیّ و بلطف خدای واثق باشکه کارها بمراد تو زود گرداند