گنج

شمارهٔ ۵۷ - و قال ایضآ یمدح الصّدر السّعید رکن الدّین صاعد

از این بشارت خرْم که ناگهان آمدهزار جان غمی گشته شادمان آمد
گمان بری که سوی جان خستگان فراقصبا بمژدۀ جانان ز گلستان آمد
که افتاب شریعت بطالع مسعودباوج برج سعادت ز ناگهان آمد
خدایگان افاضل که موکب او راظفر جنیبه کش و فتح هم عنان آمد
ز سرّ غیب قضا با سپهر رمزی گفتزبان کلکش از آْن رمز ترجمان آمد
زد افتاب فلک دست عجز بر دیوارز بس که طیره از آن رمز ترجمان آمد
ز اعتماد بر آن کلک ساق بستۀ اوستکه رزق را سر انگشت او ضمان آمد
عدوش عاقبت کار سر نگون افتدز جام دشمنی او چو سر گران آمد
بر سخاوت دستش گهر چه سنگ آردکه زیر تیشۀ جودش هزار کان آمد
سر خلافش برداشت خصم و سر بنهاددرین معامله بنگر که بر زیان آمد؟
میان گردن و سر تیغ باشد آنکس راکه بر خلاف ویش تیغ بر میان آمد
زبان و دل بوفایش هر آنکه داشت یکیچو پسته خندان از بخت کامران آمد
ببرد دست بدندان ز رشک قدرش چرخبرو ز شکل ثریّا از آن نشان آمد
شب ضلالت از آن رایت آشکارا کردکه روزکی دو سه خورشید دین نهان آمد
اگر ز طلعت او دیده مانده بد محرومرواست، کو ز لطافت همه روان آمد
وگر نبود مکانش نشان پذیر ، سزدچو جای او ز شرف اوج لامکان آمد
بسان عنقا یکچند شد نهان و آخرهمای وار بدین دولت آشیان آمد
چو کرد صدر جهان روی سوی این حضرتدرست گشت که این قبلۀ جهان آمد
باهل بیت نبوّت چو اعتضاد نمودز موج لجّۀ آفات بر کران آمد
ز خاندان شریعت چو عزم هجرت کردبخاندان شهنشاه خاندان آمد
پناه دین ، ملک السّاده ، مرتضی کبیرکه در جهان فتّوت خدایگان آمد
سپهر مرتبت و فضل، عزب دین یحییکه امر حزمش تفسیر کن فکان آمد
شعاع نسبت او دیده دوز اختر شدحریم درگه او کعبۀ امان آمد
مکارمی که ز اسلاف او خبر بودستز خلق و سیرت پاکش همه عیان آمد
اگر نه هندوی مالک رقاب شد تیغشچگونه حکمش بر گردنان روان آمد؟
زهی شگرف عطایی که دست و ساعد توبتیغ و کلک جهان بخش و جان ستان آمد
ز حکم قاطع تو تیغ ضربه پیشی خواستز نوک کلک تو صد طعنه در سنان آمد
بنزد خصم تو تیغت نذیر عریانستکه در اداء پیامت همه زبان آمد
چو دید طلعت خصم ترش لقای ترانیام تیغ ترا آب بر دهان آمد
همای قدر ترا از جوارح دشمنهزار ساله ذخیره ز استخوان آمد
بجز عنان که بدستت درون قرار گرفتدگر همه بدهی هر چه در بنان آمد
همی بلرزد بر جان دشمنان تو تیغز رقّتست کزین گونه مهربان آمد
طبیب گرز تو وقتست اگر رود بسرشچنین که حاسد جاه تو ناتوان آمد
ز خضر تیغ تو کآب حیات مشرب اوستبقا و نصرت و اقبال جاودان آمد
بجان ز خاک درت شمّه یی خرید فلکبجان تو که مرا سخت رایگان آمد
زبان ز کام برون کرد تیغ گوهر باربزینهار از آن دست در فشان آمد
از آن زمانه کند تیر بر حسود تو راستکه خم گرفته قدش ، راست چون کمان آمد
بنعل اسب تو ماند هلال از این معنیسریع سیرتر از جمله اختران آمد
هر انکه نام تو بر دل نگاشت همچو نگینفراز حلقۀ تدویر آسمان آمد
بمدح چون تو نسیبی کجا رسد سخنمکه ره چه گویم قدرت ورای آن آمد
مسلّمست ترا میزبانی عالمکه مثل صدر جهانت بمیهمان آمد
بلند همّت صدری که چرخ با عظمتفتاده بر در او همچو آستان آمد
بزرگوارا! دل تنگ می نباید داشتز نکبتی که برین دولت جوان آمد
عیار نقد کمال بزرگواری راز حادثات جهان سنگ امتحان آمد
اگر بکند عدو خاک درگهت چه شودکه کان فضل و کرم در جهان همان آمد
چه نقص ذات ترا از خرابی مسکنخرابه هم وطن گنج شایگان آمد
چو عرض تو ز حوادث مصون و محروس استهمه سعادت و اقبال را نشان آمد
دماغ بود حسود ترا جهانگیریگرفتن تو مگر زانش در گمان آمد
بتو چگونه رسد دست هر ستمکاریخدای عزّ و جلّت چو مستعان آمد
چرا ز ظلم ستم پیشگان هراس کندکسی که حفظ خدایش نگاهبان آمد؟
خدائیست همه کار تو عدو پنداشتکه با خدای به تلبیس بر توان آمد
شود حریص بر اطفاء روشنایی شمعچو نیم سوخته پروانه را زمان آمد
چو نیک نیک ازین حال می براندیشمتبارک الله خصم تو همچنان آمد
سپهر قدرا ! بی حضرت تو خادم رامپرس شرح که احوال بر چه سان آمد
نفس مراد بدو ناله از دهن می رفتسخن غرض بد و از لب همی فغان آمد
ز غصّه جان بلب آمد مرا و طرفه تر آنکز باد سرد لبم نیز هم بجان آمد
هزار شکر و سپاس از خدای عزّوجلکه باز چشمم بر صدر انس و جان آمد
ترا سعادت بادا که تا نه بس گویندکه فتح نامۀ خیلت ز اصفهان آمد
چو مصطفی بمدینه ز مکّه هجرت کردبفتح مکّه بشارت ز آسمان آمد
بر آسمان جلالت بر اوج برج شرفدو کوکب چو شما را چو اقتران آمد
قرین جاه شما باد اقتران مسعودچنانکه منشأ هر دولت این قران آمد