شمارهٔ ۵ - وله ایضاً فیه
ایا سرفرازی که خورشید پر دلکه تندابرش چرخ او راست مرکب
ز بیم تو با تیغ گردد همه روزز سهم تو در خاک غلتد همه شب
شوی پی سپر همچو چوب معلّمبرت تیر چرخ ار نباشد مؤدّب
از آسیب قهر تو دریا مقعّرز بار عطای تو گردون محدّب
بسر پنجه یی بشکند همّت توسر رمح مریّخ در قلب عقرب
چو کلکت کند لوح محفوظ املیخرد چون قلم بر سرآید بمکتب
قضا بهر منشور عمر تو پر کردز روز و شب این شیشه های مرکّب
ز نعل سمندت که ناخن وش آمدهمی خارد اندام خود چرخ اجرب
بدرگاه تو چرخ را قربت آنگهچو من بنده آنجا نباشد مقرّب
بچشمم زمانه سیاهست ازیراکه هستم حقیر از بلندی چو کوکب
چو تیرم ز احسنت وزه رفته در تابچو تیغم ز زخم زبان مانده در تب
چو آنرا که نوخاسته چون هلالستطلب میکنی تو ز خلق مهذّب
رهی را که بر تو حقوق قدیمستز روی کرم نیز گه گاه بطلب
که دانند اهل تجارب که بهترمجرّب بهر حال از نا مجرّب
مقدّم مؤخّر نهادند ما رااز آن گشت احوال ما نا مرتّب
نخست ار چه لب بود و انگاه دنداننگر تا چه طرفه ست این حال یارب
همه در درون صف کشیده چو دندانبدربر بمانده من خسته چون لب
چو دیدم که در حضرتت نیست مقبولهر آن مادحی کان نباشد مهذّب
اگر چه مهّذب نیم لیک کردمبرین یک لقب خویشتن را ملقّب
بتعیین نام و لقب در هم دهم تنبدان تا بنزد تو باشم مقرّب
ولکن رهی مرد این کار نیستاگر نیز شرطست تعیین مذهب
مرا چاره صبرست امروز تا بازدگر گونه گردد سپهر مذبذب
ولی سخت دشوار با قالب افتدهر آن خشت کافتاد روزی ز قالب