گنج

شمارهٔ ۴ - ایضا له یمدح الصّدر العالم نورالدّین المنشی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ادمرا۲۶ بیت
نوری از روزن اقبال درافتاد مراکه از و خانۀ دل شد طرب آباد مرا
ظلمت آباد دلم گشت چنان نورانیکآفتاب فلکی خود بشد از یاد مرا
وین همه پرتوی از خاطره مخدوم منستآنکه جز بر در او بخت مبیناد مرا
نوردین، شاه هنرمندان ،کز نوک قلمهر زمان عرض دهد لعبت نوشاد مرا
آنکه از یک اثر تربیت انعامشچرخ گردن زبن دندان بنهاد مرا
خجلم از سرکلکش که ز دریای کرمدر ناسفته بسی سفته فرستاد مرا
تا که با خاک درش دیدۀ من انس گرفتهمه لعل و گهر از چشم بیفتاد مرا
ای که از غایت غمخوارگی اهل هنرنزدآنست که بخشی تو دل شاد مرا
من ندانستم کز باد توان جان افزودکرد شاگردی انفاس تو استاد مرا
تا که مرغول خطت دیدم و معنیّ لطیفپس از آن یاد نیامد گل و شمشاد مرا
عاشق لفظ تو شد جانم و گویی دادندلب شیرین سخنت را دل فرهاد مرا
لعبت چشمم با خط تو پیوند گرفتسبب اینست که از دیده گهر زاد مرا
من غلام سر کلک تو که بی ذلّ سوالهر چه در خاطرم آمد همه آن داد مرا
شکر یکساعته انعام تو نتوانم گفتور کشد خود بمثل عمر به هفتاد مر ا
طالعی دارم کز تشنگیم لب بفکدور همه غوطه دهد دجلۀ بغداد مرا
زین مثالی که بیک حرف جهان بگشایدبجز از خون جگر هیچ بنگشاد مرا
تیغ را گرچه جهانگیر بود گوهر اوچه کنم چون نبو قوّت انفاد مرا؟
با چنین تاختن لشکر حرمان چپ و راستوای من ! گر نرسد لطف تو فریاد مرا
سر مویی نبرم بی مدد دولت توور سراپای شود خنجر پولاد مرا
هیچ دانی که چه دادند مرا زین اقطاع؟ریشخندی که بصد مرگ باستاد مرا
آب رویی که نبد در سر این نان کردموآش غصّه جگر سوخت ز بیداد مرا
اختیار خودم افکند بدین هیچ آبادیکآفرین بر نظر و عقل و خردباد مرا
اندرین مزرعه یک قاعده دیدم منکرکه خود آن قاعده بر کند زبنیاد مرا
خرمنی باشد بر باد و چو قسمت کردندخرمن آن قحبه زنان را بودو باد مرا
کاغذین جامه بپوشید و بدرگاه آمدزادۀ خاطر من تا بدهی داد مرا
بندگیّ در تو تا ابدم فرض شودگر کند خواجه ازین مقطعی آزاد مرا