گنج

شمارهٔ ۴۰ - وله ایضآ یمدحه

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اننهاد۴۳ بیت
درّی که چرخ بر طبق اسمان نهادبهر نثار موکب صدر جهان نهاد
بفکند چار نعل هلال آسمان دوبارتا با رکاب خواجه عنان بر عنان نهاد
آن خواجه یی که پایۀ قدرش ز مرتبتدست جلال برطرف لامکان نهاد
چون صبح باز کرد دهان را بمدح اوچرخش درست مغربی اندر دهان نهاد
بیرون فکند جرم ترازو زبان ز کاماز بس که بار جود برو بی کران نهاد
گامی که برگرفت سمندش ز روی خاکبر پشت مهرۀ گذر کهکشان نهاد
در سایۀ تواضع و خورشید همّتشجرم زمین و پیکر گردون توان نهاد
بر خامه نظم گوهر الفاظ مشکلستزین قاعده که آن کف گوهر فشان نهاد
سیمرغ صبح را نبود جای دم زدنآنجا که مرغ همّت او آشیان نهاد
دست امید دوزد بر دامن غرضتیری که رأی صائب او در کمان نهاد
یکروزه خرج کیسۀ صراف جود اوستاز مهر هر ذخیره که کان در دکان نهاد
جیب و کنار عقل پر از مشک و در شودکلک سخن طراز چو اندر بنان نهاد
ای سروری که لفظ کرم را بنان عقلاندر زبان خامۀ تو ترجمان نهاد
آثار لطف تست که از باد روح کرداعجاز کلک تست که سحر از بیان نهاد
روح القدس مگس بود آنجا که عقل رالفظ شکرفشان تو از نطق خوان نهاد
باس تو با‍‍ز و بدرقه بر ماه و خور فکندجودت خراج و جزیت بر بحر و کان نهاد
تیغ گهر فروش زبانرا کبود کرداز بس که بر سخایت امان الامان نهاد
صفراویان آتش خشم ترا فلکاز اشک چشم دشمن تو ناردان نهاد
در پای او فکند فلک اطلسی که داشتقدرت چو گام در وطن اختران نهاد
رای تو خواست تا که مکافات او کندتاجی ز نور بر سر چرخ کیان نهاد
خصمت سبک سرآمد از آن دست روزگاربرپای او ز حادثه بندی گران نهاد
پنداشت لاله را که دل دشمنان تستسوسن درو زبان وقعیت از آن نهاد
چون آستان مقیم شود بخت بردرشهر کو چو بخت روی برین آستان نهاد
در مدح جز تو چرب زبانی نمود شمععقلش ز غیرت آتشی اندر زبان نهاد
با آسمان ضمیر تو روزی کرشمه کردزان روز آفتاب سر اندر جهان نهاد
تقدیر از تواضع و لطف تو در ازلبر ساخت عنصری و از آن جسم و جان نهاد
سرّی که از سپهر نهان داشتی قضابا منهیان فکر تو اندر میان نهاد
در عرصۀ وجود بنای فلک نبودکاقبال رخت خویش درین خاندان نهاد
قهرت ز پای خواست در آورد چرخ رالیکن و قارو حلم تو دستی بر آن نهاد
در نام تو نهاد قضا روح خلق راخاصیّتی که دل را با زعفران نهاد
صدرا! بدان خدای که دست ارادتشطفل وجود در رحم کن فکان نهاد
ادراک صنع اورا بر بام معرفتاز پایۀ حواس خرد نردبان نهاد
قهرش بیک تپانچه فلک را کبود کردخوفش غیار بر کتف آسمان نهاد
گردر نهاد دوزخ از آن سوز صدیکیستکاندیشۀ فراق تو در اصفهان نهاد
یا رب چه فتنه بود که از سهم و هیبتشمریّخ تیر خود همه در دو کدان نهاد
آن رفت، شکرهاست ز ایزد که مقدمتانگشت لطف بر دل پیر و جوان نهاد
در ضمن آن هر آینه مدرج سعادتیسترنجی که بر تو این سفر ناگهان نهاد
در سختیست راحت و زین روی کردگارمغز لطیف تعبیه در استخوان نهاد
چشم بد از تو دور که گردون زمام خویشاندر کف تو خواجۀ صاحب قران نهاد
تا می قدر به کالبد اندر روان نهدگوید خرد که گوهر در خاکدان نهاد
جاوید زی که دور فلک وضع روزگارچونانکه رفت اشارت تو همچنان نهاد
پیوسته باد چشم تو روشن ببخت آنکش عقل نام مهدی آخر زمان نهاد
یا رب تو در قماط بزرگی بپرورشکز عمر او ابد مدد جاودان نهاد