شمارهٔ ۳۵ - و قال ایضاً
عید جهان عید تو فرخنده بادسایۀ اقبال تو پاینده باد
در چمن از رشک کلهداریتنرگس مخمور سر افکنده باد
هر که بهی تو نخواهد چو نارسینه اس از خون دل آگنده باد
هر چه صدف در دل خود جمع کردجمله ز دست تو پراگنده باد
قدر تو بر فرق فلک افسرستحزم تو بر پای زمین کنده باد
بر دل این حلقّۀ پیروزه رنگنام تو چون نقش نگین کنده باد
همچو صراحی عدوت خون گرستکار تو چون ساغر می خنده باد
سرو سهی با همه آزادیشپیش تو پیراسته تر بنده باد
تا که بود جانوران را نفسجان جهان از نفست زنده باد
گاو فلک از بر این سبزه زاراز پی قربان تو گردند باد
قدر تو چون جامۀ عیدی کندآسترش این سلب زنده باد