گنج

شمارهٔ ۳۲ - و قال ایضاً

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: د۴۱ بیت
زبان و خاطر من رای افرین داردغلام آنم کورا خرد برین دارد
بگو که: برکه؟ برآنکس که او بفتوی عقلهرآنچه دارد در خورد آفرین دارد
برآنکه فضل و هنر مونس و ندیم ویندبرآنکه، جود و کرم یارو همنشین دارد
برآنکسی که بقصد سپاه بخل، کفشهمیشه اسب سخا را بزیر زین دارد
برآنکه فکرت او در مجاری احوالضمیر پس نگر ورای پیش بین دارد
برآنکسی که بوقت عطا ز غایت لطفزبان خوش سخن وروی شرمگین دارد
برآفتابی، کز بهر دامن سایلدو ابر گوهر بار اندر آستین دارد
کسی که این همه دارد و راوان بستودکه دارد این همه مخدوم شمس دین دارد
لطیف طبعی دریا دلی هنرمندیگه پای همّت بر چرخ هفتمین دارد
زهی خسته لقایی که خرمن کرمتهزار چون مه و خورشید خوشه چین دارد
چو مهر بر سر زر جای باشد آنکس راکه نقش نام بردیده چون نگین دارد
کف تو یکدم بر زر نمی کند ابقاهمی ندانم بازر گفت چه کین دارد
برآستانۀ جاه تو ماه رومی وشچو بندۀ حبشی داغ بر جبین دارد
ز لطف تو اثری در مزاج صبح دمستزخلق تو نفسی جیب یاسمین دارد
بسیست خواجۀ منعم درین زمانه ولیکزمانه از همگان مر ترا گزین دارد
نه هر که صاحب صدیست چون تو داندشدنه هر چه خار بود او ترنجبین دارد
تویی که حاتم طایّی روزگار توییهنر وران را انعام تو رهین دارد
رسید موسم دی ماه و شهر خوارزمستخنک کسی را کآتش کنون قرین دارد
خنک نباشد آن را بلی خنک آنراکه خانه چون من بر طرف پارگین دارد
ز برف پشت زمین را حواصلست لباسز ابر سفت هوا جامه کوردین دارد
چو باد سرد بجنبید شعله آتشباتّفاق فضیلت برآب و طین دارد
شراب مشک نفس خواه بر سرآتشز دست آنکه سر زلف عنبرین دارد
ازآان شراب که در دست ساقیان گوییمگر شراب طهورست و حور عین دارد
عقیق در گهر از دست دلفروزی خواهکه در عقیق همه گوهر ثمین دارد
ز ساقییی که چو می گرفت پنداریکه آفتاب بکف صبح راستین دارد
اگر بچین در مشکست بس شگفت مدارکه مشک طرۀ او صد هزار چین دارد
بریز بند قبا شد میان او ناچیزز بس که او تن و اندام نازنین دارد
دهان او ز همه چیز خردتر لیکنکلان تر از همه اندامها سرین دارد
بتنگنای دو چشمش درون دو جادویستهمیشه بر دل هشیار ما کمین دارد
خدای پهن بدان آفرید بینی ترککه واجبست که همواره بر زمین دارد
چنین شراب و چنین ساقیی بنگزیردز مطربی که بکف چنگ را متین دارد
چو چنگ ساخته گردد بباید آن ساعتیکی مغنّی کآواز کی حزین دارد
حریف ساده ز نخ باید اندرین مجلسنعوذ بالله اگر روایا و شین دارد
ز بی نوایی ما یاد آنکسی کو راز روزگار همی مجلسی چنین دارد
لطیف طبعا! با تو حکایتی دارمکه آن حکایت یک روی در یقین دارد
حدییث غایشه و پوستین من می رفتشبیّ و الحق ازآن کوش من طنین دارد
هر آینه برسد غایشه یقینم از آنکیسار تو برساند که بس یمین دارد
ولیک درخورد آن پوستین جا باشدرهی که در دو جهان جامه خود همین دارد
تمام فرمای اتعام و زان کجا کرمستیکیم غایشه‌ای ده که پوستین دارد
شراب گیر و درم ده قدح کش وو زربخشمباش غافل از اینها که کار این دارد
ترا که هست همی خور که هر کرا نبودچو بدسکال تو از غصّه دل غمین دارد