شمارهٔ ۲۷ - فی النصیحه
گاه آنست دلم را که بسامان گرددکار دریابد و از کرده پشیمان گردد
عشقبازی و هوس نوبت خودداشت، کنونوقت آنست که دل با سر ایمان گردد
دل که برگرد رخ خوبان گردد ناچارکه به هر بادی چون زلف پریشان گردد
هر سیهدل که شد از جام هوا مست غرورفتنهانگیزتر از غمزهٔ جانان گردد
چون خط خوبان هر روز سیهرویترستهرکه پیرامن روی و لب ایشان گردد
ای تن از حجرهٔ دل رخت هوس بیرون نهتا دلت منظرهٔ رحمت یزدان گردد
مهبط نور الهی نشود خانهٔ دیوبنگه لوری کی منزل سلطان گرد؟
عقل رابنده شهوت مکن ایرانه رواستکه ملک هیمه کِش مطبخ شیطان گردد
خویشتن راهمه درعشق گداز ازسرسوزتاببینی که چو شمعت همه تن جان گردد
بت شکن همچو براهیم شوار می خواهیکه ترا آتش سوزنده گلستان گردد
چون سلیمان همه برپشت صبا بندی زینگرترا دیوِ هوای تو بفرمان گردد
اهل ونااهل رهاکن چوره قدس رویتارفیق دل تو موسی عمران گردد
مال دنیا که بروتکیه زدستی چوعصااگرازدست بیندازی،ثعبان گردد
مردگان رابنفس زنده کنی همچومسیحگر بمعنی نفست هم دم قرآن گردد
آدمی برحسب همت خویش افزایدهرچه اندیشد در آن بندد،چندان گردد
گردرین دنیی دون پست شود،دون همتور برافلاک نهد، خواجۀ کیوان گردد
کی بآبشخورحکمت دل تو راه بردکزگدایی همه خود در دل تونان گردد؟
گرسرازجیب صفا برکنی ازصدق چوصبحجرم خورشیدتراگوی گریبان گردد
کام دل می طلبی؟بندۀ ناکامی باشتاهمان دردترامایۀ درمان گردد
نوری ازصبح ازل دردل توپنهانستاندرآن نوردلت کوش که تابان گردد
وگرآن نور تو از بادهوس کشته شوددل توتیره تر ازدیدۀ عمیان گردد
روشن ازهستی خود سوی فناجوی چوشمعتاهم آب دهنت چشمۀ حیوان گردد
دل برین گنبد گردنده منه کین دولابآسیائیست که برخون عزیزان گردد
آزتست این که همه چیزچنین نایاب استآزکم کن توکه نرخ همه ارزان گردد
مثل دنیاآبست وتو بنیان خدایآب در بنیان بندی تونه ویران گردد؟
کاردنیا که تودشخوار گرفتی برخودگرتوبرخویشتن آسان کنی،آسان گردد
هرزمان ازپی خاییدن عرض دگریراست چون اره زبانت همه دندان گردد
بس که فریادکنی ازشکم وحلق تهیهرزمان صورت تونای بانبان گردد
ازپی مستغلِ دانگی هرمه خواهیکه ترا عمرکم و سیم فراوان گردد
آدمی ازره صورت متساوی صفتستمتفاوت همی ازطاعت وعصیان گردد
پاره یی سیم شودحلقۀ فرج استرپارۀ دیگر از آن مهرسلیمان گردد
خودگرفتم که پس از رنج وتکاپوی درازکارازان سان که دلت خواست بسامان گردد
بِچِه یی ایمن ازین عالم ناپا برجایکه به یک دم زدنش کار دگر سان گردد؟
صبح پیری زهمه سوی سرت تیغ بزدانجم اشک تو وقتست که غلطان گردد
قطره یی آب که ازمردم چشمت بچکدقرة العین تودرروضه ی رضوان گردد
دانۀ اشک برافشان که ترادرفردوسآن بود لؤلؤ منثورکه وِلدان گردد
گر تو درکارگه صنع بنظاره شویازعجایب دهن فکرتوخندان گردد
گوهرهستی درحقۀ امرست بمهرکه یکی ذره نه افزون ونه نقّصان گردد
زان که بنیاد فلک دایره کردار افتادپای هرچیز بانجام سرآن گردد
آن نبینی که نباتی که بریزاند تخمتخم او باز نباتی هم ازآن سان گردد؟
بازچون دور قیامت رسد،این دایره رانقطۀ امر الهی خط بطلان گردد
قطرۀ آب که گرددبه عنایت مخصوصمایه اندوزد ازاحسانش وانسان گردد
آب را سست کند بند،شود هم تک بادباد را سخت بیفشارد و باران گردد
تخته بندی نهد از هیزم برپای اثیرتاکش آتش کده،مطمورۀ زندان گردد
گه شبستان عروسی شود آبی تیرهگه تهی گاه یَراعی شکرستان گردد
قطرۀ نطفه که ازصُلب سحابی بچکدبکف تربیتش لؤلؤ و مرجان گردد
پارۀ خون که در افتد زسر بینی کوهازشعاع کرمش لعل بدخشان گردد
شعلۀ برق که دردامن خاری افتدازنسیم لُطفَش لالۀ نعمان گردد
پارۀ موم بشب نایب خورشیدبودذرۀ گَردِ سیه زیور اَجفان گردد
تیرِ بارانی کزقوس قزح یافت گشاددردل جعبۀ گلبن همه پیکان گردد
ازپی آنکه شود سوزن خاری سرتیزسطح آب ازنفس بادچوسوهان گردد
آبهایی که بِدِی ماه زتأثیر هوادرشَمَرسخت ترازصفحۀ سندان گردد
جان داود شود درتن باد نوروزکه زره کردن ازآن آهنش آسان گردد
ماه درعرصۀ میدان جهانداری اوگاه چون گوی شود،گاه چوچوگان گردد
دست لطفش چوسراپردۀ تلفیق زنددیدۀ موری خلوتگه ارکان گردد
تندبادِ سَخَطش چون دم تفریق زندکوه دردست هواسبحۀ گردان گردد
دایۀ عصمتش آنراکه درآرد بکنارتیغ هندویش برحلق نگهبان گردد
شحنۀ هیبتش آنراکه سیاست فرمودرشتۀ گردن جانش رگ شریان گردد
کام افعی بلبش شربت تریاک دهدهرکه راطاعت اوسابق احساس گردد
تارهای مژه مسماردردیده شودهرکه رامعصیتش قاید خذلان گردد
خردم گفت که بیتی دوسه توحیدبگویتا ترا تاج سرو مطلع دیوان گردد
من که چون خوض کنم درسخن مخلوقیخاطرم تیره و دل خیره وحیران گردد
زهره دارم که بدین فکرت سودا انگیزنطق من گرد سرا پردۀ سبحان گردد؟
مصطفی گفت که لااحصی وآنگه چومنیازسرجهل ستایشگررحمان گردد
قوۀ ناطقه بیهوش بیفتد چو کلیمپرتونورتجلیش چوتابان گردد
برجناب عظمت خاطرآلودۀ منبه چه پیرایه وسرمایه ثناخوان گردد؟
این دلیری نه بس الحق که زغفلت گه گاهنام اومونس جان من نادان گردد؟
درقیامت نرسدشعربفریادکسیورسراسرسخنش حکمت یونان گردد
فیصَلِ کارکسی داردکوازسر صدقتابع امرخداوندجهانبان گردد
جان ازاین منزل غولان بسلامت نبردجزکسی کزسرتحقیق مسلمان گردد
جاودان رستم اگرنام رسول واصحاببرسرنامۀ گفتارم عنوان گردد
بر زبانم همه آن ران توخدایاکه بحشررستگاریِ مراپردۀ غفران گردد