گنج

شمارهٔ ۲۶ - و قال ایضاً

لبالبست دهانم زماجرایی چندکه جز که با لب خود با کسی نیارم گفت
شکایتی که از ابنای عصر هست مرابگویم و نکنم شرم، نی نیارم گفت
زبان زنطق فرو بسته ام بمهر سکوتنه آنکه طبع ندارم، بلی نیارم گفت
زیم آنکه نماندست دوستی محرمز صد هزار غم دل یکی نیارم گفت
بترک شعر بگفتم، چرا؟ از آنکه دروغز حد ببردم و یک راست می نیارم گفت
سزای یک یکشان آنچنان که من دانمکسی نداند گفتن، ولی نیارم گفت
سخن چگونه توان گفت کاهل این ایّامسزای مدح نیند و هجی نیارم گفت