شمارهٔ ۱۹۱ - وله فی مدیحه و یصف الرّمد
ای آنکه نکرد عقل داناییجز خدمت درگهت تمنّایی
وی آنکه ندید ذات پاکت راگردون هزار دیده همتایی
رای تو چو مهر عالم افروزیقهر تو چو چرخ عمر فرسایی
با دولت تو سپهر دیرینهپیریست شده زبون بر نایی
نابوده مدبّران علوی رابی خاطر تو نهان و پیدایی
ناخاسته کارگاه سفلی رااستاد تر از تو کارفرمایی
با خلق تو مشک دود اندودیبا وجود تو ابر باد پیمایی
با سنگ وقار تو کجا یاردنه کَفۀ چرخ زیر بالایی
بفزوده لباس احتشام تواز اطلس نه سپهر پهنایی
تابنده زرای سال خورد توچون غرّۀ آفتاب سیمایی
ای چون تو نزاده دهر فرزندیوی چون تو ندیدیه شرع دارایی
بی لطف تو زنده مانده ام ماهیالحق نبود چو من شکیبایی
افتاده بدرد چشم کنجیدر آرزوی فزای صحرایی
در هر نفسیم تعبیه آهیدر هر سخنیم مندرج وایی
بر چشم من اشک را شبیخونیدر سینۀ من زدرد غوغایی
هر ساعتم از سپهر تشویشیهر لحظه ز آفتابم ایذایی
چندانکه قفای دردها خوردهچشمم چو ضعیفی از توانایی
تن در زده، دیده کرده نادیدهآموخته هم زحملت اغضایی
گه لعبت چشم من گرانجانیگه دیدۀ من زبان گویایی
گاهی زعصا کنم قلاووزیهیهات ! که کرددیده از پایی؟
در آرزوی تو می پزم زینسانبا مردم چشم خویش سودایی
چشمم که زروشنایی آسودیوزوی بودی همه مواسایی
امروز میانشان چنان خونستکش نیست بسوی روشنی رایی
گویی زچه خاست این همه وحشتگر زانک نرفت مردمی جایی
چون بوهم از آفتاب متواریاز خلق نهان شده چو عنقایی
بردوخته چشم همچو شاهینمبا آنکه چو طوطیم شکر خایی
خورشید جلالتا! نگویی خودخفاش چگونه گشت حربایی؟
از درد بسی بجان بگردیدمتا خود که کند مرا مداوایی
هم عاقبتم زسمّ اسب تودادند نشان تو تیاسایی
این مردم چشم من که بدطبعشبر علم نظر چو ژرف دریایی
از خاطر نیز ، نکته اندیشیوزطبع لطیف راحت افزایی
در مسند تیره بادلی روشنهمچون صدف از درون گهرزایی
در کود بروی خود فراز اکنونچون دید که نیست وقع دانایی
گفتند که هست درد بی پرستشاوّل که رمد نمود مبدایی
امروز یقین شدم که مولاناکردست بدین حدیث ایمایی
خود یاد نکرد خاطر عالیکش هرگز بود بنده یی جایی
هرچند کنون زرامش و شادیباغم زدکانت نیست پروایی
زین بیش طلب مرا که کم یابیمانندۀ بنده مدحت آرایی
تشریف تفقّد سلیمانیچون بود نصیب هدهد آسایی
من بنده عیادت از نیرزیدمارزید حضور من تقاضایی
با پشت دوتا بر آستان توپیوسته همی زنیم برتایی
در پیش تو کار من چنین نازلوانگاه ببین چه خوش تماشایی
کز دور و سیلتم همی سازدنزدیک تو ابلهی تبه رایی
اعمی بود آری صاحب الحاجهوین نیز رهیست هم معمّایی
این آن مثلست که رازیان گویندکوری کته به دست نوینایی
با دت بزمان عمر مستغرقهر امروزی که هست فردایی