شمارهٔ ۱۹۰ - وقال ایضاً فی الموعظة والنصیحة
مرا دلیست ز انواع فکر سوداییکه هیچ گونه رهش نیست سوی دانایی
سرش ز دایره بیرون و پایش از مرکزچو چرخ مانده معلق ز زیر بالایی
گهی حوالت دادوستد بطبع کندگهی بچرخ کند نسبت توانایی
گه از خیال مُشَعبِداسیربلعجبیگهی ز ساده دلی در جوال قرایی
بپای حیرت ازین در بدان همی گرددگرفته آستینش دست فکر هرجایی
ازین نمط بودش در محل تفرقه حالولی، چو جمع شود در مقام یکتایی
بگوشش از در و دیوارها همی آیدندای«انی انا الله» از هویدایی
من از طریق نصیحت همی دهم پندشکه ای دل، این چه پریشانیست و رسوایی؟
بجز بنور چراغی که شرع افروزدبرون نیاید جانت ز تیه خود رایی
تو جهد کن که نهی پایِ عقل بر سر نفسکه خاک پای تو گردد سپهر مینایی
حجاب کالبد از پیش جان خود بردارگر آن نیی که بگل آفتاب اندایی
مخدرات سماوی درو جمال دهنداگر تو آینۀ دل ز زنگ بزدایی
کلید کام تو در آستین خویشتن استولی چه سود؟ تو با خویش برنمی آیی
بدست خویش تبه می کنی تو صورت خویشوگرنه، ساخته اندت چنان که می بایی
زمانه از تو بگل مهره گوهری بخریدکه قدر آن نشناسد کسی ز والایی
زمانه دادۀ خود یک بیک چو از تو ربودتو نیز دادۀ خود جهد کن که بربایی
بکش ز دامن لذات دست کان نر زدکه دامن دل از اندیشه اش بیالایی
ورای قاف قناعت گزین نشیمن خویشاگر به دعوی عزلت قرین عنقایی
همه جهان را حاجت بسایۀ تو بودچو آفتاب اگر خو کنی به تنهایی
یکی ز خویش برون آی همچو نافه ز پوستاگر ز خلق ستوده چو مشک بویایی
بهر نفس که بر آری فرو بری خود رااگر چو شمع ز انوار دل مصفایی
چو جاه جوی ز حرص ار گرفت و گیر کنیفرود تحت ثری اوفتی ز بی جایی
وگر چو آینه روشن دلی و یک روییکنند روی برویت بتان یغمایی
بدان سبب که زهر باد ناله درگیریفتاده در دم و دست زمانه چون نایی
بگاه شهوت و حرصت نظر چنان تیزستکه همچو شمع شدستی اسیر بینایی
اگر بسی بخوری خاک در دهان مالیکه بس حریص و شکم خار آتش آسایی
ز بهر نانی بگشاده ای دهان چو تنوروگر دمی ز پس افتاد ژاژ می خایی
بنیم جو چو ترازو زبان برون آریوگرچه سنگ نهی بر دل از شکیبایی
همان تهی چشمی اگر ربسی بخوریکه جمله چشم و دهان همچو شیر پالایی
فکندگی تو چون سفره از پی نانستچو دیگ بر سر آتش ز بهر سکبایی
اگر سرود سرایی وگر دعاخوانینفس نمیزنی الا که در تقاضایی
تو غم مخور ز پی رزق، کآنک بی تو ترابیافرید، ضمان می کند بدارایی
اگر کنی طلب نانهاده رنجه شویوگر بداده قناعت کنی بیاسایی
خروه وار سحرخیز باش تا سر و تنبتاج لعل و قبای چکن بیارایی
بدانک بسته کنی از طمع ستوری راشکیل وار میان بسته بر سر پایی
ز چار طبع تو تا چون شکیل دربندیاگر نبوسی پای خران چرا شایی؟
بسان شمع از آنی به زندگی در گورکه از مشیمۀ کن با کفن همی زایی
تو زشت رویی و آیینۀ خرد روشنرواست گر تو بآیینه روی ننمایی
سیاه ماری بینی بر آتشی پیچاننام چهره و زلفش کنی ز شیدایی
دلت به سلسله آویختست در آتشتو شادمانه بدان خوبی و دلارایی
اگر همی به تماشا بدان روی که بباغز گل دورویی بینی، ز لاله رعنایی
یکی چو نرگس بگشای چشم عقل و به خویشفرونگر، که تو خود سربسر تماشایی
جوی ز مال تو گر کم کند برادر تواگر توانی، خون دلش بپالایی
زمانه مایۀ عمر تو میبرد دم دمتو هیچ دم نزنی کش در آن بنستایی
ز بهر نان شده ای همچو سفره حلقه بگوشز بهر گوشت چو معلاق تیز و دروایی
اگر مربی جانی بترک جسم بگویکه جان فزودن شمعست جسم فرسایی
چو شمع اگر به زبان ره نمایی از دانشنخست باید کز خویشتن برون آیی
وگرنه زود دهی جان به باد گر چون شمعبرآوری ز هوا سر به باد پیمایی
حیات باقی خواهی بداد و دادن کوشکه زنده اند فریدون و حاتم طایی
چنین که روی دلت سوی اقچه دوبتیستنه مرد راه خدایی چنین که پیدایی
اگر نظر بدورویی کنند هردو یکیستچه اقچۀ دوبتی و چه زرحورایی
ببر ز صورت و معنی طلب که ممکن نیستز نقش طوطی خاصیت شکرخایی
گذشت عهد جوانی، ز لهو سیر نییرسید نوبت پیری، به تو به نگرایی
کنی سپیدی مویت حواله بر سودابریش کندن از آن مولعی چو سودایی
از آن نخست که پیری ترا بپیرایدتو خود ز جلدی پیری همی بپیرایی
سیه گری مکن از بهر آنکه ناید بازچو شد بآب سیه روزگار برنایی
لباس عمر چو شد کهنه حاصلی نبودکه رنگرز به خضابش کند مطرایی
کفایت تو مرا آنگهی شود معلومکه نیم ساعت در عمر خود بیفزایی
تو زیر دامن الطاف سایه پروردیچه مرد ضربت قهری و بی محابایی؟
بسلک حادثه ات درکشند سفته جگروگر تو خود چو گهر در پناه دریایی
نه همچو قطره بخاکست بازگشت ترا؟چو ابر گیر که خود سر بر آسمان سایی
نه هم زوال پذیری و زیر خاک شوی؟خود آفتاب گرفتم ترا به زیبایی
کرایی آخر، وز بهر کیست این تک و پوی؟چونه خدای و نه خلق و نه خویش را شایی
جهانیان که مسلمانی تو می بینندهمی زنند دم کافری و ترسایی
برفت عمر دریغا که برنیامد ازونه هیچ حاصل دینی، نه کام دنیایی
ز تیزگامی عمرست سست پایی منمگر ز من بستد عمر من سبک پایی
بسی بریدم و یک قد آرزو بنکردلباس هیچ مرادی ز تنگ پهنایی
چو فرق نیست خدایا گناه و طاعت ماز ما به رحمت خود هر دو عفو فرمایی
چو آگهی تو که ما شهر بند تقدیریمدر هدایت و توفیقمان تو بگشایی
چوبی وسیلت طاعت نخست بخشیدیبعزتت که بفرجام هم ببخشایی