شمارهٔ ۱۹ - و قال ایضآ یمدحه
ای آنکه لاف میزنی از دل که عاشقستطوبی لک ار زبان تو با دل موافقست
بگذار ساز و آلت حس و خیال ووهمتنها جریده رو که گذر برمضایقست
از عقل پرس راه که پیری موحدّستمسپر پی خیال که دزدی منافقست
ز افلاک برگذر اگرت عزم نزهتستکین گرد خیمه نیز محلّ طوارقست
خود را ز پس گذار و برو تا بدو رسیکآنکس مقرّبست که بر خویش سابقست
بگشای چشم باطن و آن چشم گوش دارکآن نیز عرصۀ خطفات بوارقست
از گوش سرّ ندای ازل استماع کننزگوش سر که منفذ او برصواعقست
جان دادن و نفس زدن او را یکی بودمانند صبح هر که در این راه صادقست
چون غنچه دل درین تن ده رویه بسته ییپس لاف یکدلی زنی ، این هم نه لایقست
دیوت غرور داده که تو خود فرشته یینفس مهوّس تو بدین عشوه واثقست
خورشید حق ز سایۀ تو در حجاب شدورنه همه سراسر عالم مشارقست
در خلوت «ابیت» ترا ذوق کی بودتا شرب تو رحیق و مقامت حدایقست
غلمان و حورکی طلبد مرد حق شناس؟شهوت پرست کی بود آنکس که عاشقست؟
سر بر فلک ز باد چو آتش چرا کشی؟آخر نه اوّل تو خود از ماء دافقست
از بهر لقمه خرقه بپوشی که صوفیمو آنگه نه شرم خلق و نه ترست ز خالقست
بر طاق نه دو تویی و رسم خشن بمانبر کن هزار میخ که جمله عوایقست
گویی ز بیم مرگ کنم ادّخار قوتدانی که قابضست، ندانی که رازقست
بر هیچکس مدار بپیوند اعتمادتا هستی تو دم بدم از تو مفارقست
محراب رفتن تو چو قندیل هرزه ایستتا باطن تو آتش و ظاهر معالقست
زنجیر صورتی چه کنی طوق گردنت؟بس نیست این که بستۀ چندین علایقست
عقلت چراغ دیو و زبان نیم کار غولگوشت دریچۀ طمع و چشم فاسقست
انسان بر حقیقت آنست در جهانکورا نظر چو صدر جهان برحقایقست
مسعود صاعد آنکه بانواع اصطناعبر اهل فضل همّت او را سوابقست
از یمن آن سوابق و تاثیر آن هممهر دم ز غیب دولت او را لواحقست
در گلشن مکارم اخلاق سوسنستدر بوستان مذهب نعمان شقایقست
اقبال با اشارت رایش عنان زنانتوفیق با جنیبۀ عزمش موافقست
در نگذرد دقیقه یی از رای روشنشخورشید را همیشه گذر بر دقایقست
در وادی مقدّس شرع محمّدیاز علم او بحور و زحلمش شواهقست
بر عرصه یی که رخ بنماید شکوه اوشاه ستارگان ز عداد بیادقست
آب حیات را بزبان بر نیاوردآن را که لب بخاک جنابش ملاصقست
احسنت! ای ستوده خصالی که حضرتتمستجمع مصالح چندین خلایقست
ذات تو در مجامع ابنای روزگارچون نور ماه در دل شبهای غاسقست
نشگفت اگر معانی ذوقیست در خطتدر شام شک مکن که شکرهای فایقست
احیاء علم در کلمات تو مدرجستگویی دم با دم عیسی مطابقست
گر خرق عادتست کرامات اولیاعادات را مکارم خلق تو خارقست
در حضرت تو مقتبسان علوم راشهپّر جبرئیل بجای نمارقست
چشم و چراغ اهل حقایق تویی از انکانوار معرفت ز ضمیر تو شارقست
آثار تو لطیف و معانیّ تو دقیقانعام تو جزیل و فصولت رقایقست
اصلیست منصب که سلیم از معارضستصدر تو جامعیست که فارغ ز فارقست
هم شرع ز احتشام تو بر ملک حاکمستهم ملک ز اهتمام تو بادین مساوقست
رای تو ناصحست کجا فتنه قاطعستکلک تو را تقست کجا تیغ فاتقست
خود باش تا نتایج رای تو در رسدکین نوجوان هنوز خود اکنون مرا هقست
آن دست نیست، چیست؟ینابیع روزستوان کلک نیست، چیست؟کلید مقالقست
نی پاره یی که دست مبارک بدو برینزدیک عقل صورت اوحیّ ناطقست
بند نیاز را ز وجودش گشایش استدست امید را ز زبانش مرافقست
عذراء خدر غیب بنات ضمیر تستوان کلک زرد لاغر گریان چو وامقست
دریاش تا بگردن و بر فرق می رودهندونگر که او بسباحت چه حاذقست
از بس که در خزاین اسرار نقب زدشد مستحقّ قطع که آن حدّ سارقست
فرقش محلّ نطق و میان جای منطقهمنطبق آن بود که سراسر مناطقست
نقد سخن بسکّۀ مدح تو را بجستبازار فضل بر سر کوی تو نافقست
صدرا! ز خدمت تو از آن بهره ور نیمکاقسام بی مرادی ایّام عایقست
دوشیزگان مدح ترا فکر منحتمدیریست تا برغبت صادق معانقست
اغباب در وظایف انعام شرط نیستچون نه زناشزات و نه نیز از طوالقست
تقصیر از تو نیست در اشبال اهل فضلخود روزگار دولت ما نا موافقست
در نظمها اگر چه بسی لاف میزنندفرقست از آنکه ناطق تا آنکه ناهقست
اطناب در دعا چه کنم من؟ برای آنکپیرامنش ز حفظ الهی سرادقست