شمارهٔ ۱۷۹ - فی النصیحة ویتخلص بمدح الامام شهاب الدین السهروردی
دلا بکوش که باقی عمر دریاییکه عمر باقی ازین عمر بر گذر یابی
ز سوز سینه طلب آب روی، اگر طلبیکه همچو شمع ازآن سوز تاجِ سر یابی
ز سر برون کن این حشوهای تو بر توگذر ز چنبر گردون دون مگر یابی
به آب علم بپرورد رخت ایمان رانگاه کن که از آن چند بار و بر یابی
به باغ امر خرام از مضیق عالم خلقکه هرچه آرزوی تست، ماحضر یابی
ز درگه عظمت بر درست حلقهٔ چرخکه حلقه را همه جا خود برونِ در یابی
حقیقت همه چیزی چنان که هست بدانکه تا مقام خود از جمله بر زبر یابی
تو گر ز خویش برآیی و در جهان نگریاگرچه عرش مجیدست، مختصر یابی
وگر تو گام چو پرگار با حساب آریمحیط دایرۀ چرخ بی سپر یابی
ز غایت طلب تست ناز دنیی دونچو کم طلب کنی آنگاه بیشتر یابی
ز هرچه جستن آن میکند ترا مشغولفراغت تو از آن بهترست اگر یابی
کنون چو قانع گشتی کزین جهان فراخبه صد بلا چو خران جای خواب و خَور یابی
عذاب جان گرامی مده به کمتر چیزکه این قدر را بی اینهمه خطر یابی
به هرزه بانگ چه داری چو دردمند نهای؟تو درد جوی که درمانش بر اثر یابی
گهر درون صدف باشد و صدف در بحرتو روی بحر ندیدی کجا گهر یابی؟
برآید از دل تو دود آتش طغیانچو لاله گر به مثل آب بر جگر یابی
کشی ز سنگدلی همچو کوه سر به فلکز سنگ ریزهای ار طرف بر کمر یابی
چو شیر مادر خون پدرحلال کنیبه گاه کینه اگر دست بر پدر یابی
اگرچه پشت خود اندر رکوع خم ندهیکه خویشتن را ترسی که بی خطر یابی
ز حرص همچو ترازو ز چرخ سوی زمینمعلقی زنی ار یک قراضه زر یابی
سری که میننهی بر زمین ز بهر سجودبه آب دربری از بهر ماهی ار یابی
چنان به عالم صورت دلت برآشفتهستکه گر به عالم معنی رسی، صور یابی
طوافگاه تو بر گرد عالم صورستچو اینقدر طلبی لاشک این قدر یابی
چو مطمح نظر تو جهان قدس شودوجود را همه خاشاک رهگذر یابی
چنان مباش که گر راه حس فروگیرندتو خویشتن را یکباره کور وکر یابی
به پای فکر سفر کن در آفرینش خویشبسا غنیمتها کاندرین سفر یابی
ترا به ملک ابد تهنیت کنم روزیکه تو به مردی بر خویشتن ظفر یابی
به ذوق تو سخن حق اگرچه تلخ بوَدفرو برش که ازآن لذت شکر یابی
کشیده دار به دست ادب عنان نظرکه فتنۀ دل از آمد شد نظر یابی
ز تیر شیطان زنهار، گوش دارد و چشمهلاک گردی ار آن تیر کارگر یابی
نظر به هرچه نه از راه اعتبار کنیاگر به گُل نگری خار در بصر یابی
تو بس عزیزی، خود را چنین ذلیل مکنکز این گزند کشی و از آن ضرر یابی
ز بهر نان چو تنورت دل آتشین نکندز آب چشمهٔ حکمت گر آبخَور یابی
تو مست غفلتی از حال خود ترا چه خبر؟به صبح مرگ از احوال خود خبر یابی
کژی مکن چو کمان تات خیره پی نزنندچو تیر راست رَوی کن که بال و پر یابی
به قفل، خواب در چشم و دل مکن در بندمگر گشایشی از نفحهٔ سحر یابی
ز خود تهی شو و بار گران خلق بکشکه تا چو کشتی، دریا فرود یابی
تو خود کجایی و بینایی تو کو تا توزپر پشه کتابی پر از عبر یابی
ز جیب خلق کنی دست اعتراض جداچو دامن همه در قبضهٔ قدر یابی
بساز با بد و نیک زمان که تا دو سه دوزنه نقش بینی ازین و نه زان اثر یابی
مباش غره به ایام کامرانی و عیشکه تا تو چشم زنی کارها دگر یابی
نظر بیفکن ازین اعتبار امروزینببین که فردا خود را چه معتبر یابی
بس آبروی که فردا تو چشم خواهی داشتز آب دیده گر امروز رویِ تر یابی
به ناگزیر قناعت کن و فضول مجویکه تا ازین همه بیهودهها گذر یابی
نظر به تاج کرامت کن و به حضرت قدسچو نرگس ار به مثل رنجی از سهر یابی
گرت بلایی آید به روی خوش میباشکه گه بود بلا را بلا سپر یابی
ندیدهای که چو رنج از عسل پدید آیدشفا به واسطهٔ زخم نیشتر یابی
ز دین فروختن، آن مایه کردهای حاصلکه تا قبولی ازین قوم عشوهگر یابی
به هرزه بار خران میکشی، کرا نکندکه هرکجا که کرا دین بوده دو خر یابی
ز عشق پایهٔ انسان به ترک جان گفتهستهرآنچه آنرا از جنس جانور یابی
تو از دنائت همت، هزار حیله کنیکه خشم و شهوت ایشان به خویش دریابی
مراد دنیی و دین هر دو ضد یکدگرندترا هوس که به همشان چگونه دریابی
حصول لذت این، فوت لذت آنستیکی چو ترک کنی، ذوق آن دگر یابی
به چشم علت تو هرچه هست معیوبستدرست و راست نگر تا همه هنر یابی
برین صفت که تو گم کردهای طریق نجاتز پیروی بزرگان راهبر یابی
از این بزرگان امروز در زمانه یکیستکه مثل او نه همانا به بحر و بر یابی
شهاب دین، عمر سهروردی، آن رهروکه از مسالک او دیو بر حذر یابی
حشاشهٔ رمق ملتست دریابشکه این سعادت هرچند زودتر یابی
امام و قدوهٔ اقطاب ثالث العمرینکه خاک پایش بر جبهت قمر یابی
کجا فتوت او خوان تربیت فکندنوالۀ دهن ذره قرص خور یابی
چو موج قلزم طبعش گهر براندازدبحار را تو مُشمُرتر از شَمَر یابی
دُرر ز بحر که یابی شگفت نیست بیاببین حدیثش تا بحر در دُرر یابی
به آبروی چنین خواجهای توسل کنمگر رهایی از آتش سقر یابی
مدد ز همت او خواه در ریاضت نفسچو جنگ دیو کنی یاری از عمر یابی
در بهشت به روی دل تو باز کنندگر آستانهٔ عالیش مستقر یابی
اگر تو بیخ ارادت فرو بری به درشز شاخ تربیتش گونهگون ثمر یابی
محیط شد به تو آفات مهلک از چپ و راستبکوش کز کنف همتش مفر یابی
بجز به واسطهٔ کشتی هدایت اوز موج لجهٔ آفات کی عبر یابی
به چشم دانش در ذات او تأمل کنکه تا مَلَک را در صورت بشر یابی
ز سِرّ لفظ نبوت در اندرون دلشبسا ذخایر حکمت که مُدَخر یابی
علوم عالم غیب از تو اقتباس کنندز شعلهٔ نفسش گر تو یک شرر یابی
ز خاک پایش تاجی بساز و بر سر نهکه تا ز خیل ملک گرد خود حشر یابی
ز دامن کرمش برمدار دست طلبکه هرچه آرزوی تست سر به سر یابی
کلاه او نه به اندازهٔ سر چو توییستتو جهد کن که به جای کُله کمر یابی
چو این مساعدت از دولتت میسر نیستکه بر ملازمت خدمتش ظفر یابی
ز نظم خویش دعایی بدان جناب فرستز الفت کرمش بهرهای مگر یابی
سعادت ابدی بر سرت نثار کننداگر قبولی از آن صدر نامور یابی