شمارهٔ ۱۷۸ - وله ایضا یمحدح
ای دل چو نیست صبر ترا برقرار پایهان بر بساط عشق منه زینهار پای
سهلست پایداری تو در مقام وصلچون دست برد هجر به بینی بدار پای
پرگار وار سر مبر از دایره برونچون در میان نهادی پرگار وار پای
گر بر سر تو تیغ بود فی المثل چو کوهمیدار سخت در غم آن غمگسار پای
پرگار از آن بگرد سر خود همی دودکو مینهد بیکسو از پیش یار پای
هر دل که یافت در سر آن زلف مدخلیچون شانه بر تراشد از سر هزار پای
سروی بود که جای کند برکنار جویگر بر نهد بدیدۀ من آن نگار پای
جانا ز عشق قامت تست این که سروراگیرد بناز دست چمن بر کنار پای
چشم تو ناتوان و چو یازد به تیغ دستبا او کسی ندارد در این دیار پای
تا همچو خط بچهرۀ تو سر برآورماز فرق سر کنم چو قلم آشکار پای
در خدمتت چو سرو بپای ایستم همهور خود بسان گل بودم پر ز خار پای
باد صبا به پشتی گلزار روی تواندر نهد سبک بسر لاله زار پای
بلقیس وار پای برهنه ست سرو راتا در نهد ز شرم تو در جویبار پای
درپای تافکنده یی آن زلف مشکباربر میزنی ز ناز بمشک تتار پای
تشریف وصلت ار چه نه اندازۀ منستگه گاه رنجه کن بر من سوگوار پای
زیرا که گرچه جای گهر افسر سرستهم پی نصیب نیست بوقت نثار پای
گر دست محنت تو گریبان بگیردمدر دامن فراغ کشم مرد وار پای
نی نی سزای کفش چوپایست، آن سریکو باز گیرد از در صد رکبار پای
سلطان اهل فضل که خصمش همی نهددر دام حادثه ز سر اختیار پای
در روی رای او نکشد آفتاب تیغدر پیش حکم او ننهد روزگار پای
با حلم او نیارد کوه بلند سنگبا عزم او نداد باد بهار پای
اندیشه در عبارت خطّش چنان رودهمچون کسی که بسته بود درنگار پای
ای سروری که هر که زمین تو بوسه دادبر بام آسمان نهد از اقتدار پای
بی دستیاری قلم ناتوان توچتر ملوک را نبود برقرار پای
چون نرگسش ز دولت تو تاج برسرستآنرا که شد ز گرد درت خاکسار پای
خود را چو نعل بر رهت افکند ماه نوزان تا ببوسد اسب ترا برگذار پای
چون سر ز جیب نطق بر آری تو، ناطقهدر دامن سکوت کشد شرمسار پای
اطراف روم را بنگارد بنقش چینکلک تو چون برون نهد از زنگبار پای
گر سر برآورد چو کدو با تو بدسگالتیغ قضا قلم کندش چون خیار پای
در وصف دست تو نتوان رفت سرسریخود چون نهند سرسری اندر بحار پای
چون گل درد ز جود تو پیراهن حریردرپا چو سرو آنکه ندارد ازار پای
در گرد عزم تو نرسد برق گرم روور زاتشش بود بمثل چون شرار پای
ابر از بحار دست تو مایه بکف کندآنگاه برنهد بسر کوهسار پای
با تند باد قهر تو در عرصۀ وجودکوه بلند را نبود پایدار پای
دلگرمی پیادۀ شطرنج اگر دهیبا آن پیاده نیز ندارد سوار پای
دشمن بدان هوس که گریزد سوی عدمهر شب چو شمع سازد درپا فزار پای
از بهر بخشش تو بیازید شاخ دستوز بهر حاسد تو فرو برد دار پای
خصم تو سر ندارد و دادی ز دست نیزگرمی نداشتی ز برای فرار پای
خورشید همچو سایه نهد روی بر زمینتا بر ستانۀ تو نهد روز بار پای
در عطف دامن کرمت زد چو خاک دستدر سنگ نیز آمدش از اعتقار پای
در عهد تو هرآنکه بر آرد چو سر و دستاو را به تخته بند کنند استوار پای
دریا دلا! ز صدر تو محروم مانده امزیرا که نیست عزم مرا دستیار پای
پیریّ و ضعف بنیت و سرمای بس قوینگذاشتند بر من مدحت نگار پای
وقت قیام هست عصا دستگیر منبیچاره آنکه او کند از دستوار پای
زین پیش اگر بهرزه دوی سر سبک بدماکنون همی کشم ز سر اضطرار پای
آنکو زند ز روی جفا پشت پای منبوسم چو دامنش بلب اعتذار پای
گر چون عنان فرو نگذاری مرا ز دستهمچون رکاب بوسمت از افتخار پای
ور دولتیم دست دهد همچو آستینچون دامنت رها نکنم از کنار پای
از یمن همّت تو برآرم چو مور پراز فرط عجز اگرچه ندارم چو مار پای
گرچه بدست بوس تو یازد دهان منمن اهل دستبوس نباشم بیار پای
پای کرم ز کوی تفقّد مگیر بازنتوان گرفت بازخود از خاک خوار پای
مستغنی است منصب تو از حضور ماطاوس را بجلوه نیاید بکار پای
سرمای دی رسید کز آسیب صدمتشفارغ کند بر آتش سوزان گداز پای
بگریزد از هوای خنک خوار خواردستخون گرید از جفای زمین زاز زار پای
شد برگ و همچو چنگل بازست شاخ از آنکم می نهند مرغان بر شاخسار پای
از پیر برف خرقه گرفتست از آن شدستپشمینه پوش و منزوی و برد بار پای
بهمن روانه کرد بر اطراف خیل خویشزان بیم ز دامن او در حصار پای
پشمینه پوش از پی آن گشت چون بهیکین باد سرد می بشکافد چو نار پای
چون موی می شکافد پیکان ز مهربرچون سر سزد که موینه سازد شعار پای
گردد چو روی توز کمان پشت پای آنکورا شود ز ناوک سرعا فکار پای
چون کبک آنکه موزه ندارد هر آینهدر پای میکشد چو کبوتر ازار پای
هیزم صفت از آنکه مرا حسّ پای نیستدر آتش تنور نهم خوار خوار پای
از فتح باب ابر چنان شد گل زمینکاندر خلاب غرق شود تا زهار پای
بر من بگرید ابر و بخندد بطنز برقچون در میان و حل نهم راهوار پای
آورد روزگارم در پای و پیش ازینبا من نداشتی بگه کارزار پای
کار سخن بیک ره در پای و پیش ازینکردم ردیف شعر بدین اعتبار پای
بر روزگار دست فشانان همی رومبا آنکه در گلست مرا چون چنار پای
بی پای شعر بنده روان بود خود چو آبواکنون همی دود که شدش بی شمار پای
کردم نثار پای تو این درّ شاهوارهان بر مزن بدین گهر شاهوار پای
سر تا قدم در آتش فکرت بسوختمتا ماند همچو شمع ز من یادگار پای
عالم نماند تا بچنین شعر هر دممبوسند زیر کان معانی گزار پای
در پیش تو به تیغ ببّرم سر زبانگر زانکه باز پس نهد از ذوالفقار پای
بر موقف توقّع تشریف مولویافگار شد امید مرا ز انتظار پای
خواهی که راست گردد پشت دوتای منیک دست خلعتم ده و یک سر چهار پای
چون باد مرکبی بمن خاک پای بخشتا من بدو در آرم همچون غبار پای
چون اشتران قافله در صحن بادیههرگز کسی نداشت چنین برقطار پای
ترسم که چون دراز شد این شعر هیچ کسدر گوش خود رهش ندهد چون هزار پای
عمرت دراز باد و برین ختم شد سخنبیرون نمی نهم ز ره اختصار پای