گنج

شمارهٔ ۱۷۳ - وقال ایضاً بمدح الصاحب عمیدالدین الفارسی

بدیدمت نه سر آن معاملت داریکه دست بازکشی یکدم از ستمکاری
تو آن چنان ز شراب غرور سرمستیکه خون خلق بریزیّ و جرعه پنداری
چو آفتاب همی بینم آنکه سوی رختروانه گردد از اطراف خطّ بیزاری
همه سیه گری آموختی ز طره خویشچرا ز چهره نیاموختی نکوکاری ؟
گمان برد که ندانم که خون من که بریختبدانک چشم تو خود را نهد ببیماری
تو آن چنان ز شراب غرورسر مستیکه خون خلق بریزی و جرعه پنداری
چو آفتاب همی ببینم آنکه سوی رختروانه گردد از اطراف خط بیزاری
همه سیه گری آموختی ز طرۀ خویشچرا از چهره نیاموختی نکوکاری؟
مرا که خود ز جفای فلک گران بارمگران سرّی تو در می خورد بسر باری ؟
چو اشک خویش سر اندر جهان نهم زجفاتگرم دمی نکند انده تو دلداری
چنان بخندۀ خونین برون برم گریهکه زهر خنده زند تیغ وقت خون خواری
دلم بچاه زنخدان خود در افکندیکنون بمشک همی چاه را بینباری
مه چهارده در شب شود پدید و ترازماه چارده شب می شود پدیداری
ز عکس آن خط زنگارگون و آن لب لعلمراست دل چو دل پسته لعل وزنگاری
اگر به طبع کشد دود سرسوی بالاچرا به پای کشی زلف از نگونساری
بروز روشن روی تو، زلف هندویتکشید دست بدل دزدی و بعیّاری
زمن بسرزنش او را بگوی چون دل منمده بباد سر خویش از سبکساری
بعهد معدلت خواجه فتنه انگیزیاگر چه بر دلی ای زلف نیک می یاری
حقیقت آصف ثانی که باد هیبت اوربود از سرگردون کلاه جبّاری
حیات بخش افاضل عمید ملت و دیندر آن دماغ نباشد امید هوشیاری
دماغ هرکه زمهرش تهیست چون نرگسدرآن دماغ نباشد امید هوشیاری
در آب سایه نگوسارکی شود؟ گر هیچمثال حکمش بر سطح آب بنگاری
بخواب خوش بغنودست فتنه در عهدشبحزم و دولت او باز ماند بیداری
زباد سرد کجا آب منعقد گردد؟بلطف طبعش اگر آب را در آغاری
برآن درخت که باد خلاف او بجهدعروس او شود از اضطرار منشاری
زهی نموده در ایام توپشیمانیفلک ز سفلد نوازی، جهان زغداری
بگاه لطف امل را نهی گرانسایهبگاه عنف، اجل را بمرد شماری
ز فضل و افر سر خیل هر دو اصحابیبطوق منّت مالک رقاب احراری
سه چارمیل از آن خاک سرمه دان گرددکه از تواضع بر وی دو گام بگزاری
بر وقار تو سنگی نهاد خود را کوهبرو بقهقهه خندید کبک کهساری
کسی که در تو نظر جز بچشم مهر کندبر او ز تار مژه، اند خصم بگماری
کمال عدل تو کارساز عالم شدندید غنچه ز باد صبا دلازاری
سنان که عامل فتنه ست، در ولایت توچو من ستون زنخ کرد دست بیکاری
نه گرز کوبد در دولت تو آهن سردنه تیغ بارد در نوبت تو خون خواری
چوابر جمله تنش آب گردد و بچکداگر بقبضۀ کین کوه را بیفشاری
رواست گر نکند دوستیّ زکرمتکه گرچه رو شناس است هست بازاری
ز موج آب نشد گنبد حباب خرابدر آن دیار که حزم تو کرد معماری
برآستان تو بس شب که آورند بروزنجوم ثابته درآرزوی مسماری
پناه خلق بدان حلم دوزخ آشامتز انتقام تو کورست معدۀ ناری
کمند قهر تو گرباد را گلو گیردصبا نفس نزد نیز جز بدشواری
ز حدّ قطع شود همچو تیغ یک دستههرآن دورو که بعهد تو کرد طرّاری
بود برآتش و آبش گذر چو اندیشهکسی که در کنف جاه تست زنهاری
خرد بخامۀ تو از سر تعجّب گفتچه طوطیی که سراپای پای و منقاری؟
کشید نطق تو خط بر لب شکر سخنانبدست چرب زبانیّ و نغز گفتاری
بخوش زبانی انگشت نمای اطرافیز تیز طبعی مشکل گشای اسراری
سپه کشی متفرّد، مترجمی خاموشمسخّری متحکّم مقیّدی جاری
دقیقه های سخن زان مخمّرست تراکه بهر ضبط یکی زان شبی بروز آری
ز بیم سرکلمت گوی گشته یی بزبانولی هنوز سیه کام و بسته زنّاری
تویی که چون کمر کارزار در بندیسردوات که رویین تنست برداری
چوبرنشستی و دادی عنان بمرکب خویشزمانه با تو برد لنگی برهواری
بیک شبیخون گیسو کشان بروم آریز زنگبار دوصد ماه روی فرخاری
مخدّرات ضمیر از تو منفضح گشتنداز آن، بریده زبان و سیاه رخساری
شکم تهی، دهن آلوده یی بخوان کرامچو من بسرزنش از بهر آن گرفتاری
اگر چه بس که دماغ تو خورد دودچراغشدست از اثر آن زبان تو قاری
چو کودکان نوآموز پای درننهیبه هیچ مکتبی الّا بگریه و زاری
زچیست بر سرانگشت رفتنت نرمکاگر نه مستمع رازهای افکاری ؟
تو پیک عالم غیبی سوی خرمندانازآن چو پیکان دایم قرین اسفاری
میان ببسته و پیچیده پای و چهره سیاهضعیف پیکر و لاغر ز رنج رفتاری
بیاض روز چو در زیرپای آوردینهی از آن پس، سر در دل شب تاری
چو نزد خواجه رسیدی زمین ببوسی و پسپیام غیبی حرفاً بحرف بگزاری
هنر نوازا ! یکبارگی فرامش گشتبپشتی کرمت آز را شکم خاری
هوا و خاک سپاهان زیمن مقدم تونشسته اند بکحّالی و بعطّاری
درآن مصاف که از روزگار کینه کشندتو می دهی بکرم اهل فضل یاری
بخدمت تو اگر فخر می کنم باریکه از ملابس نقص است همّتت عاری
تو آن نه ای که بجز راه مکرمت سپریتو آن نه ای که بجز تخم مردمی کاری
سزد که خواری حرمان کشد معانی منبلی کشند غریبان هراینه خواری
بپای دار مرا چون نماز هموارهنه همچو روزه که هر سال یک مهم داری
مرا اگر چه گرانم، بخر ، که پرمایههمه متاع گران را کند خریداری
ز حضرت تو نظر بر حطام دنیا نیستکه کس ز عیسی مریم نجست بیطاری
هنروران بر لطفت و دایع کرمندودیعه را بر تو بهر بی حفاظ نسپاری
اگرچه پیروی من باضطرار کندگر این قصیده بخواند روان مختاری
سخن بپایۀ قدر تو کی رسد؟ چو تو خودزروی مرتبت افزونت زحدّ مقداری
بسی گفتم و از صد یکی نشد گفتهازآن ثنا که با ضعاف آن سزاواری
ثنای دست گهر بار تو زبان رهینگفت جز ز سر انبساط همکاری
صداع سمع همایون فزون ازین ندهمبشرط آنکه تو ناگفته گفته انگاری
بسا که اطلس افلاک را بگرداندبمن یزید بقایت قضا بسمساری