گنج

شمارهٔ ۱۷۲ - وله ایضاً

ای خداوندی که گردون با همه فرمان دهیمیکشد از بندگانت صد هزاران سلطنه
پاسبان بام قدرت آسمان دیده ورمفرد درگاه جاهت آفتاب یک تنه
می درآری از کمال عاطفت دستی بسرهر کرا بینی ز غم دل سوخته چون مدخنه
شرم دارد روی خود را، زان زند پیوسته آهدشمنت تا نیز روی خود نبیند زاینه
زیر دست زیر دستت بحر با آن طمطراقخاک پای خاک پایت چرخ با آن طنطنه
حاش لله گر کند پیوند با طبع تو غمطبع غم را از نشاط آن پدید آید دنه
موی براندام فتنه تیغ گردد از نهیبچون کند در زیر لب کلک ضعیفت دندنه
چرخ زرقا شکل ار خاک درت سرمه کندبر نیارد هر سر ماه از مه نو ناخنه
از دل و دست و زبانت جاودان آراستستلشکر اقبال را قلب و جناح و میمنه
چشمه های آب زاید بر خلاف طبع از اوگر بیاد طبع تو بر هم زنند آتش زنه
فیض طبع وجود دستت گرد شوندی میزبانریگ تشنه هم نماندستی و آتش گرسنه
در نگر صدرا بحال من که از فرط نیازفاقه خون بر می مکد از من چو از ناقه کنه