شمارهٔ ۱۷۱ - وقال ایضاً فیه عند قدومه من السفر
برآمد بنیکوتر اختر شکوفهجهان کرد ناگه منوّر شکوفه
زشاخ درختان چنان می درخشدکه پروین زبرج دو پیکر شکوفه
زنجم و شجر می دهد یاد ما راچو بر شاخ گردد مصوّر شکوفه
سپیده دم مستطیرست گوییدمیده بر اطراف خاور شکوفه
طرب زای شد باغ تا گشت طالعیکی زهره تا بنده از هر شکوفه
برآمد بیکبار چون صبح و دردمفرو رفت یک یک چو اختر شکوفه
گهی ثابت و گاه سیّار باشدکه همچون ستاره ست از هر شکوفه
باوّل چو پروین بود جمع و آخرپراکنده چون نعش دختر شکوفه
قیامت برآمد زبستان و آنکپرنده چو نامه بنحشر شکوفه
همانا که باشد زهول قیامتکه می پیر زاید زمادر شکوفه
ستاره چنان ریزد از چرخ فرداکه امروز از شاخ اخضر شکوفه
زتابوت ، مدفون ، چنان حشر گرددکه از چوب بیرون کند سر شکوفه
درخت اندر آن مه فرو خورد برفیدرین ماه کردش سراسر شکوفه
نخست ارچه در سر گرفتست بادیزمال و جمال مزوّر شکوفه
از آن باد باشد که در خاک ریزدبیک طرفة العین و کمتر شکوفه
چو داند که مرجع بخاکست او راچرا خیره خندد بخود بر شکوفه؟
چرا پیرویّ هوا کرد در دلبدین مایه عمر محقّر شکوفه
چه سود آن همه بالش نقره او را ؟چو میسازد از خاک بستر شکوفه
زباد هوا سیم جمع آورد پسدهد هم بباد هوا بر شکوفه
زند چابک از شاخ هردم معلّقسوی آب گردد شناور شکوفه
همی ریزد از باد در خاک همچونز تحسیر پرّ کبوتر شکوفه
تو گویی که از بیضه طوطی برآمدچو از برگ پیدا کند پر شکوفه
عشور ورقهای باغست و بستاننه پرگار دیده نه مسطر شکوفه
چو روی فلک کرد پشت زمین رابرخسارۀ خود مجدّر شکوفه
ز مسواک دیدی که دندان برآید ؟بیا بر سر شاخ بنگر شکوفه
چو عیسی بیکدم ببرد از درختانصبا آن برص رنگ منکر شکوفه
چرا بر هوا میکند خیره دندان؟اگر نیست یکبارگی خر شکوفه
چو دندان بیفتاده بودش ز پیریفکند از دهان میوه بر در شکوفه
همی بترکد زهرۀ شاخ گوییبترسد از آوای تندر شکوفه
عصا و کف دست موسیست با همدرختی که او را دارد از بر شکوفه
مگر شاخ مشتق ز شیخوخت آمد؟که ماند بشیخی معمّر شکوفه
بود پیشوای همه رستنیهاکه پیرست سالار لشکر شکوفه
همه خرقه دارند ابناء بستانازین پیر پاکیزه منظر شکوفه
کند از سر لطف تو رستگانراز دل تربیتهای در خور شکوفه
اگر نیست اندر چمن پیر پنبهچرا زاغ را در نهد پر شکوفه
چو زالحان بلبل برقص اندر ایدبر افشاند اکمام و میزر شکوفه
چو پیران شب خیز خیزد سحرگهبر آواز الله اکبر شکوفه
گهی بر هوا بگذرد گاه بر آبمگر باخضر هست همبر شکوفه
گهی در خرابات و گاهی بمسجدزهی شهرۀ نیک محضر شکوفه
نیاساید از رقص و زخرقه بازیزهی پاکباز قلندر شکوفه
چو پیران زند بر عصا تکیه وانگهجهد همچو طفلان ز چنبر شکوفه
عروسان بستان که بودند عریانبپوشید شان زیر چادر شکوفه
چو مریم بدوشیزگیگشت حاصلاز آن شد بطفلی محرّر شکوفه
ازیرا چو مریم گه وضع حملشبپای درختی نهد سر شکوفه
دم باد روح القدس بود از آن شدبه پیرانه سر بچّه آور شکوفه
چرا چون لقیطست افتاده بر ره؟نسب نامه کرده مشجّر شکوفه
چو در زیر خود دید از لاله مجمرفرو کرد دامن بمجمر شکوفه
دهان باز کردست و خم داده گردنبمستی مگر کرد عبهر شکوفه
ز دخل چمن فرعی اندر وجوهشنهادند وزان شد توانگر شکوفه
تو دیدی که طیّار خودسیم پاشیدنگه کن گرت نیست باور شکوفه
بهر پنج انگشت سازد مثلّثز کافور و از عود و عنبر شکوفه
بیفزود در جمع اصحاب حضرتیکی پنبه دستار دیگر شکوفه
ز پرّیدن چشم خود فال گیردکه ببیند رخ صدر سرور شکوفه
بفرزند مستظهرست و موی دلنه چون دشمن خواجه ابتر شکوفه
بشد ریخته بار بی برک از اینجاز بیداد باد ستمگر شکوفه
کنون کاغذین جامه پوشید و آمدبدرگاه صدر مظفّر شکوفه
امام جهانف رکن دین، آنک فرّشهمی بردماند ز اذر شکوفه
خیال کفش گر بچشم اندر آردچو نرگس کند از زر افسر شکوفه
شدی نامیه باصره گر کشیدیز خاک درش کحل اغبر شکوفه
صبا شمّه یی داشت از خاک پایشبرو سیم تر ریخت بی مر شکوفه
ز تّری الفاظ او نیست طرفهاگر بر دهد چوب منبر شکوفه
زهی از نسیم ثنای تو گشتهچو پیراهن گل معطّر شکوفه
شود گر زند باد لطف تو برویچو بر شاخ و قواق جانور شکوفه
بدست ارنهالی نشانی تو گرددصدف وار حامل بگوهر شکوفه
اگر هیبت خشم تو در دل آردبرآید برنگ معصفر شکوفه
نهد روی در روی خورشید تابانبپشتیّ آن رای انور شکوفه
نماید بخصم تو دندان کوششمگر زال زرّست صفدر شکوفه
میان بسته کلک تو بر روی کاغذرود همچو منج عسل بر شکوفه
کند درس مدح تو تعلیق هر شببر اوراق جزو مبتّر شکوفه
اگر باد پیغام کینت گزاردشود در دل شاخ اخگر شکوفه
درم با کف راد تو همچنانستکه با جنبش باد صرصر شکوفه
ببین پیر رسوا که در عهد عدلتگرفتست بر دست ساغر شکوفه
برون آید ار حرز مدت بخوانداز آتش بسان سمندر شکوفه
اگر ابر جود تو بر سنگ باردچو غنچه کند از دهان زر شکوفه
اگر بأس تو در دل مغرب آیدچو مشرق کند قرصۀ خور شکوفه
نبدهمچوخصم تو یک روی از آنستکه با خاک گردد برابر شکوفه
اگر در پناه تو آید نگرددزباد بهاری مصادر شکوفه
زدست تو هم باد در دست داردزچندان درست مدوّر شکوفه
زحلم گران سنگت ار بهره یابدبود همچو پیری موقّر شکوفه
زسر پنجه و شوخ چشمی باوّلاگرچه نماید دلاور شکوفه
ز بادی سپر بفکند همچو خصمتنهد روی برخاک مضطر شکوفه
بشاخ گوزن ار بمالی کفت رابرآید از او تازه و تر شکوفه
قدوم ترا گوش میداشت چون مناز آن چشم میداشت بر شکوفه
سپیدیّ چشمش سبب انتظارستکه بهر تو می کرد ایدر شکوفه
صبا از قدوم تو چون مژده داداشبر آورد از خرّمی پر شکوفه
چوافتاد بر گرد خیل تو چشمشنثار رهت کرد زیور شکوفه
بسجده در افتاد و از کیسه خودبداد آنچه بودش میسّر شکوفه
بشکرانۀ آنکه شد چشم روشنبدیدار تو بار دیگر شکوفه
اگر رنج دیدی براحت رسیدیکه چوب گره راست را در بر شکوفه
حلاوت در ضمن تلخیست مدرجچنان چون عسل تعبیه در شکوفه
بفرّ تو کردم من این نخل بندیزمشک و می و زرّ و جوهر شکوفه
معانیّ روشن در الفاظ جزلشچو در طیّ اشجار مضمر شکوفه
همی گیرد انگشت اغصان بدندانازین نکته های مخمّر شکوفه
بدان تا کند نخست این قصیدهبزد مهره اوراق دفتر شکوفه
فروزنده الفاظ و پاکیزه معنیچوسیراب گشته زکوثر شکوفه
اگر بلبل اندر چمن این بخواندببخشد لباس مشهّر شکوفه
چو طافح شود از شراب سخایتکند همچو صبح از دهان زرشکوفه
تویی دوحۀ فضل و خواجه نظامتبرین دوحۀ سایه گستر شکوفه
همت قرّة العین و هم میوۀ دلنباشد ازین خوش لقاتر شکوفه
بنامیزد! آن روی و بالا نگه کنچنان کز فراز صنوبر شکوفه
دهد لفظ شیرین او قوّت دلچو پرورده در شهد و شکّر شکوفه
همه آرزوی دل از وی بیاییکه خود میوه ها راست مصدر شکوفه
مربّی فضلست در بدو طفلیبطفلی بود میوه پرور شکوفه
کنون بهر من بینوا برگ آن کنکه بینم بری زین مکرّر شکوفه
همی تا که بر چار سوی چمنهانهد دیده بر راه نوبر شکوفه
درخت از شکوفه برومند بادابکام دل از شاخ برخور شکوفه