شمارهٔ ۱۶۰ - ایضاً له
بزرگوارا! صدرا! تو از تن آسانیخبر نداری از رنج بی نهایت من
نگویی آخر بی آنکه او گناهی کردچرا دریغ بود از فلان عنایت من
دمی نباشد کز صوب بی عنایتیتبرید عزل نیاید سوی ولایت من
قفای محنت بسیار میخورم بی آنکه روشنست بنزدیک کس جنایت من
خلاقت چو منی جستن از بزرگی نیستکه خود پدید بود ابتدا و غایت من
گرفتم آنکه ز من صد گناه حادث شدنه واجبست بر انعام تو رعایت من؟
مرا توقّع آن بد که اهل زلّت رابرات امن رسد از تو در حمایت من
کجا تصوّر کردم که بی خطا و زللبکام خویش رسد دشمن از سعایت من
روا مدار که ناگه ز سورة الاخلاصچنین بیک ره منسوخ گردد آیت من
مرا بفضل خدا هست آن قدر هنریکه سوی عیش مهّنا کند هدایت من
منم که گر سخنم را سپهر دریابدبرای فخر عطارد کند روایت من
اگر بخدمت گردون سرم فرود آیدهمه ز قرص مه و خور دهد جرایت من
کشند حلقه پیراهنش سپاه قبولهر آن کجا که هنر بر کشید رایت من
مده بدست خران مالشم که حیف بودکه ریش گاوی گوید: زهی کفایت من
ترا چه گوید و در حقّ من چه فرض کند؟کسی که بشنود از دیگران حکایت من
نشسته من بسپاهان سفیر اشعارمبچار گوشۀ عالم برد شکایت من