شمارهٔ ۱۵۹ - وقال ایضاً یمدحه
ای به هنگام شداید کرمت عدّت منوی به هر حال مربّی و ولی نعمت من
تیغ زرّین بستانم ز کف حاجب شمسشحنۀ هیبتت ار زانکه دهد رخصت من
نوبهارست و نسیم و سحر و آب روانزان بود در خط و خلق و سخنت نزهت من
همه در مدح تو محصور بود کام دلمهمه بر یاد تو مقصور بود لذّت من
بشکنم پنجۀ احداث چو پشت عدوتبازوی بخت تو گر هیچ دهد قوّت من
نو عروسان مدیحت بینی صف در صفگر تماشا کنی اندر تتق فکرت من
چاوش سطوتت ارچند مرا دور کندصیت انعام تو هر لحظه کند دعوت من
مدّتی رفت که چون خاطرات آسوده بُدستخاک درگاه تو از عارضۀ جبهت من
لطفت از روی تفقّد نه همانا گفتهستکه فلان کو؟ که نمیباشد در حضرت من
او چرا نیست درین زمره چو ارباب هنر؟که همه بهرهورند از کرم و نعمت من
او گناهی نکند ور به مثل نیز کندکی دریغ آید ازو عاطفت و رحمت من
مکن ای خواجه و با عفو بکن مشورتیپس ازین چون شنوی از دگران تهمت من
که نباید که به لطفی که کم از هیچ نبودهمه بر هیچ بود سابقۀ خدمت من
چرخ را بر من بیچاره چنان چیره مکنکه چو انعام تو از حد ببرد محنت من
چین ابروی تو دلگرمی چرخ ار ندهدزهره دارد که بر اندیشد از نکبت من؟
عجبست الحق از آن لطف هنر پرور توکه چنین سیر شد از خدمت بی علت من
طمعی نه که گران گردد ازآن سایۀ منکلفتی نی که تحمل نتوان زحمت من
محض دل دوستی و مهر و هوا خواهی تستسخت با درگه تو سلسه علقت من
گر بدی گفت مرا حاسد من نیک آنستکه نکو داند آیین تو و عفّت من
شاعری هستم قانع به سلامت مشغولکه نیازرد ز من موردی در مدّت من
احترام تو دهد خواجگی و رونق منالتفات تو نهد قاعدهٔ حشمت من
نه به جاه همه کس گردن من نرم شودنه به مال همه کس میل کند نهمت من
چون تویی باید و هیهات! نیابم دگریکه به خاک در او سر بنهد همّت من
چون بود قصد رهی با دگری در خدمتچه اثر دارد و تا چند بود قدرت من
قطرهٔ خوی نچکاند ز رخ گلبرگیگر همه آتش سوزنده شود هیبت من
مویها بر تنم از سیخ شود چون گلبنچشم بر هم نزند نرگسی از شوکت من
جز به نیروی تو هرگز بنبرّد موییور همه استره گردد به مثل خلقت من
این همه رفت چنان گیر که جرمی کردمعفو تو بیشترست آخر از زلّت من
نه فرشتهست دعاگو، نه پیمبر، نه ولیاز کجا آمد در خاطر تو عصمت من؟
من یکی آدمیم همچو دگر آدمیاننیک و بد هر دو سرشتهست درین طینت من
این یکی هست که اندر همه آفاق امروزدومی نیست مرا در نمط صنعت من
اینت چالاک حسودی که چنین چفته نهادبه عتاب تو و تهدید زر و خلعت من
صاحبا! صدرا! هر چند که آمد کرمتسبب حرمت و جاه و مدد ثروت من
اندرین حضرت از جملۀ خدمتکارانبیش باید که بود حقّ من و حرمت من
خدمت هر کس قایم به حیات آید و بازمنقطع نیست به هر حال ز تو خدمت من
من شوم معتکف خاک و در اقطار جهانمی پرد مرغ ثنایت به پر مدحت من
گرچه این شعرِ گران سنگ چهل من بیشستهم سبک روح و لطیف آمد با نسبت من
تا جهانست درو حاکم و فرمانده باشتا به جاهت ز فلک بَرگذرد رتبت من