گنج

شمارهٔ ۱۵۸ - و له یمدحه ویهنّئه بالعود من السفر مع الخلعة

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انروشن۶۸ بیت
زهی بنور جمال تو چشم جان روشنزماه چهرۀ تو عذر عاشقان روشن
خیال روی تو اندر ضمیر من بگذشتمرا چو آینه شد مغز استخوان روشن
زسوز سینۀ من گر نه آگهی تا منچو شمع با تو کنم از سر زبان روشن
دو چشم من دو گواهند هردو شاهردحالکنند راز دل من یکان یکان روشن
زبس که مهر دل تو پرتو زند سینۀ منمرا چو صبح شود هر نفس دهان روشن
ز سوز عشق توام در زمانه روی شناسبود زشعلۀ آتش چراغدان روشن
سرشک من ز چه شد تیره رنگ بادم سردگر آب باشد در موسم خزان روشن
بتار زلف تو نسبت کند شب تاریکه هست نسبت شبها برنگ آن روشن
چراست تیره ؟ چو هر حلقه یی ززلف ترادلی چو شمع همی سوزد از میان روشن
ززلف ارچه سیه گشت خان و مان دلمهمیشه زلف ترا باد خان ومان روشن
چه صورتی ؟ که در آیینۀ رخت صفابچشم سر بتوان دید نقش جان روشن
ندیده سایۀ تو آفتاب در پردهاگرچه میدهد از چهره ات نشان روشن
سرشکم از لب لعل تو خون روشن شدعجب مدار که خون شد زناردان روشن
شود زیاد تو امید را دهان شیرینکند خیال تو اندیشه را روان روشن
هوای سینۀ تاریک تنگ دلگیرمزعکس روی تو شد همچو گلستان روشن
اگر ندیدی در شأن رویش آیت حسنبیا ز صفحۀ رویش خطی بخوان روشن
زآب اشک چرا تیره گشت دیدۀ من ؟نه دیده ها شود از چشمۀ روان روشن؟
بسعی خواجه مگر خون خویش خواهم بازکنون که گشت بران چشم ناتوان روشن
پناه مملکت شرع رکن دین مسعودکه تیغ دولت او هست بی فسان روشن
شکوه طلعت او در میان مسند شرعچنانکه نوریقین در دل گمان روشن
زبس جواهر معنی ، همی فروغ زندزبان خامۀ او چون سر سنان روشن
بمیل کلک و لعاب دویت داند کردمعمیّات مسائل بامتحان روشن
چو ترجمان دوز بانست خامه اش، زانستکه راز غیب کند همچو ترجمان روشن
زهی زگریۀ کلکت لب امل خندانزهی ز تابش مهرت دل جهان روشن
خیالت ار شب تاریک در ضمیر آردشود ز پرتو رای تو در زمان روشن
فلک بخدمت تو پشت خویش چون خم دادز قرص مهر و مهش گشت وجه نان روشن
ز خاک پای تو گر سرمه درکشد نرگسچو اختران شودش چشم جاودان روشن
اگر ز جود تو منسوب شد بنامردیز خون لعل چوزن هست عذر کان روشن
شگفتم آید با عدل تو ز شاخ درختته گردن در خون ارغوان روشن
کف تو چون ید بیضا نمود در بخششوجوه رزق شد از نور ان بنان روشن
لوامع نکنت در نقاب خط ّسیاهچو آفتاب بابر اندرون نهان، روشن
ز صبح و تیره شبم خنده آید آن ساعتکه معضلات کنی از ره بیان روشن
مگر سواد محکّست مسند سیهتکه نقدهای دعاوی شود از آن روشن
حیات دشمن از اغضای حلم تست، بلی:چراغ دزد کند خواب پاسبان روشن
ز بس شد آمد اختر بدر گهت آنکفتاده جاده یی از راه کهکشان روشن
بشکل کلک تو پروین همی کند مسواکازین سبب شد دندان او چنان روشن
چراغ دانش را در شب جهالت کردزبان چرب تو از لفظ درفشان روشن
زهاب چشمۀ خورشید تیره گردد اگربنزد تو نبود آب اسمان روشن
زرای تست مقامات ملک ودین مشهورز آفتاب، زمان آمد و مکان روشن
بدست چرخ، شب و روز از مه و خورشیددو نسختست از آن رای غیب دان روشن
زهی رسیده بجایی که روشنان فلککننده دیده بدین گرد آستان روشن
ز پیش آنکه ندیدیم سرعت عزمتنبود ما را تفسیر کن فکان روشن
شب حوادث ایّام نیک مظلم بودز ماه رایت تو گشت ناگهان روشن
غبار خیل تو چون بر سپهر کحلی شدستارگان همه گفتند : چشممان روشن
مخالف تو اگر کور نیست، می بیندیکایک آیت این بخت کامران روشن
ز خصمی تو ندانم رسد بسود ار نهبنقد باری می بینمش زیان روشن
چگونه منکردین جلالت تو شدند؟بدیده معجز اقبال تو عیان روشن
هلال نعل سمند تو شکر ایزد راکه کرد بار دگر خاک اصفهان روشن
تو آفتابی و اسبت سپهر و طوق هلالستام اختر تابان زهر کران روشن
سپر ز تیغ تو بفکند مهر و آنک ماهز تیر عزم تو انداخته کمان روشن
کواکب از سپرت آنچنان همی تابدکز آفتاب گرفته ستارگان روشن
چو زنگیی که زندخنده در شب تاریکچو آتشی که زند شعله از دخان روشن
به رتبت تو در این روزگار کس نرسیدکنم به بیّنت این طرفه داستان روشن
عیّان به چشم خود ابناء عهد را دیدمهم از کتب شود احوال باستان روشن
کرم پناها! گفتم قصیده ای که از آنکنند اهل سخن طبع شادمان روشن
بسان شمع شب افروز نکته هاش ولیکبرو چو چشم ببسته بریسمان روشن
چو من بخود ز تفکّر فرو روم چون شمعشب سیه کنم از لفظ شمع سان روشن
فرو برم چو قلم سر ببحر تاریکیکه تا برآرم درّی نظرستان روشن
بآب تیره فرو می شوم ز شرم چو کلکاگر چه هست برت عجز مدح خوان روشن
ترا بشعر چه گویم؟ که سرورّی تو هستز قیر وان جهان تا بقیر وان روشن
نفس نمی زنم از حال خویش تا نشودکمیّ آب رخم پیش همگنان روشن
معاتبم ز فلک، چون بخدمت تو رسدبلطف موجب این حال باز دان روشن
چو آب رویی روشن ندارم آن بهترکه بیش از این ندهم شرح سوزیان روشن
همیشه تاز دم باد همچو چشم و چراغبرون دمد گل و نرگس ببوستان روشن
مدام تا چو چراغ اندر آبگینه بوددل پیاله بنور می جوان روشن
ز آفتاب لقای تو باد تا جاویدهوای عرصۀ این دولت آشیان روشن
تو معتضد بمکان قوام ملّت و دینورا بخدمت تو جان مهربان روشن
ز روی خرّمتان پشت اهل فضل قویز رای روشنتان چشم خاندان روشن