شمارهٔ ۱۵۲ - و قال ایضاً
صد غمّاز مجد عبّادانقریة من وراع عبّادان
کژ و خون ریز در دهانش زبانراست مانند نیش فصّادان
سیه و سخت در زر آویزاندل او چون محکّ نقّادان
ناتوان گیر چون تب لرزهبی گنه کش چو تیر صیّادان
همچنان بادیه ببی آبیکوشد اندر هلاک بی زا دان
مفردات آن چنان که او گیردهم نگیرند مهره نّرادان
در بدیّ و ددیّ و بیخردیدوم او تو هم مر او را دان
در دهانش زبان غمّازانو اندر ابروش چشم جلاّدان
هم عفا الله امین دین یعقوبگرچه این فاضلست و او نادان