گنج

شمارهٔ ۱۵۰ - و قال ایضآ یمدحه

ای قلمت با دویت ، طوطی و هندوستانپیش زبان تو تیغ، هندوی جان برمیان
از نم کلک تو شد ، شاخ امل باروروز سم اسب تو ساخت، چشم خرد سرمه دان
عزم ترا شمع سان پشت نه از هیچ رویخصم ترا نیزه وار، مغز نه در استخوان
درشده با هیبّت ، پیل بسوراخ مورآمده با بخششت ، از زر صامت فغان
در سخط ودر رضات، مایۀ موت و حیاتراست چو تأثیر فعل، در دل قوّت نهان
دولت تو بشکند، قفل در ارزوهیبت تو برکشد ، جوشن آب روان
ناوک قهر ترا، چشم عدو خوابگاهفیض بنان ترا، شکل قلم ناودان
در نهج اصطناع، پای مرادت سبکاز سخن انتقام، گوش وقارت گران
با مددت کی بود، عمر پذیرای نقصباسخطت کی رسد ، سود بگرد زیان؟
گام نیارد گذارد، گرگ در ایام توبر زمیی کوفتاد، سایۀ چوب شبان
چون دل مرغ از صفیر، می برمد از نهیببارگی ره زنان، از جرس کاروان
تا که نه بس روزگار ، بینی برداشتهراستی عدل تو، گوژی پشت کمان
شد ز نم کلک تو، خشک دهان بحارگشت ز دست کفت، همچو کف دست کان
مهرۀ پشت عدو، زود فتد درگشادچون شود از ضرب تو، بازی نصرت عیان
دست اجل میل خصم، درکشد از نوک تیرچون که شود گرد حرب، سرمۀ چشم سنان
بر سر نیزه چو دید، عقل سر دشمنتگفت: بسا سر که شد، در سر زخم زبان
چین جبین تو چون صورت سوهان گرفتدست اجل تیز کرد ، تیغ فنا رابدان
بحر گر از همّتت ، مایه بدست آوردجرم صدف بر سحاب، هم نگشاید دهان
چون شود از عدل تو، کند زبان مسنانهم ز دل بدسگال، سازد سنگ فسان
هر که شب قدر خواست، بهر روائی کامروز عطا گو ببین، مسند صدر جهان
در هوس آنکه او ، نقش دویتت شودبرخود پیچان بود، طرّۀ حور جنان
گونۀ سرخ انار بر دل پر خون گواستسرخی روی عدوت ، میدهد از دل نشان
گرچه تو چون نقطه یی ، خانه نشین از خطّتپای فراتر نبرد، دایرۀ آسمان
ز آتش خشمت شرر، گر بزحل برشودبا همه افسردگی ، حل شود اندر زمان
سر نکند همرهی ، با تن آنکس که اوپیش ضمیر آورد، خصمی این خاندان
لطف سبک سایه ات، عصمت ارواح ماستباد زره گر بود، گرچه بود ناتوان
جاه تو چون آفتاب شد ز تغیّر مصونزانک هم از خود بود، حشمت تو جاودان
باز چو نورمهست ،جاه عدو بی درنگزانک برد پهلویش ، فربهی از دیگران
چشم بدان دور از آن، مرکب میمون توخود نرسد چشم بد، هرگز در گرد آن
چست چو لفظ حکیم، خوب چو خوی کریمتند چو چشم لئیم ، تیز چو طبع جوان
وقت سکونش ثبات، نسخت رای دلیردر حرکت مضطرب ، چون دل مرد جبان
برده سبق از قمر، با تک پایش زحلکرده بسی با شهاب ، چار هلالش قران
تیره شبی صبح دم، پروز اطراف اوهمچو درفشان شده ، نور یقین از گمان
از سم او همچو برق، شعله زده آفتابوز ره او همچو گرد، برشده چرخ کیان
کرده تقدّم بطبع، غرّه او بر هلالجسته تحاشی بوصف، صورت او را بیان
هر دو بهم در سباق ، عزم تو و سایه اشکرده برفتن مری، پاردمش با عنان
گر ببساود بسهو، پهلوی او را رکابزان سوی امکان نهد، پای ز حدّ مکان
وربنگاری بدست، پای ورا بی شکیلهم قصب السبّق کلک، او ببرد از میان
نیک مصوّر نکرد ، سایۀ او را زمیندیگ تمنّی نپخت، همر هیش را زمان
پای وی ار بر سرش ، جست تقدّم رواستاز شرف آنکه یافت، داغ تو بر روی ران
ای شده چون روزگار، قهر تو مرد آزمایوی شده چون آفتاب، صیت تو گیتی ستان
تا که منم بوده است، قول من و فعل منمدحت این خاندان، خدمت این آستان
نیست عیال کسی، طبع رهی در سخننقد ضمیرش ببین، بر محک امتحان
تیرگی بخت اوست، این که بجز بنده رااز کرمت روشنست، آب روی و روی نان
از ستم روزگار، هست یکی این که هستگرسنه شیرژیان ، سیر سگ پاسبان
گر سوی پستی چنین، بنده تراجع کندزود بقارون رسد، رتبت او ناگهان
غبن بود چون منی، با همه فنّ حقوقسخرۀ حکم فلان، عرضۀ خشم فلان
ردّ و قبول مرا، با دگران کار نیستگر تو بخوانی ، بخوان، ور تو برانی، بران
هر چه زباب کرم، لطف تو کرد التزامکرد باتمام آن ، خواجه نظامت ضمان
این همه اسباب جاه، ساخته در ابتداوان همه اقسام فضل، یافته در عنفوان
آنکه هم از بدو عهد، همچو شکوفه رسیددولت او نوجوان ، سیرت او پیرسان
راستی طبع اوست، مسطر بالای سروروشنی رای اوست، آینۀ روی جان
تا ز دم خلق او، لالۀ نعمان شکفتپیش وی آمد بروی، رنگ گل بوستان
کنه معالیّ او، بیش ز ادراک ماستپس چه زنم لاف آن ، کوست چنین یا چنان؟
مهر و مه و اخترند، هر سه بهم ای خدادار ممتّع بهم، مر همه را سالیان