گنج

شمارهٔ ۱۴۹ - ایضاً له یمدح الصّاحب تاج الدّین شرف الملک علی بن کریم الشرق

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ان۷۳ بیت
جهان شداز نفحات نسیم،مشک افشانچنانکه ازدم مجمرغلالۀ جانان
گشاد ماشطۀ صنع روی بند عدمبدست لطف زرخسارخیّرات حسان
سر از دریچۀ هستی همی کند بیرونهرآن لطیفه که بد در مشیمۀ امکان
چو لاله خیمه به صحرا زن ار دلی داریکه دل همی بگشایدهوای لاله ستان
به صحن باغ به جز زیر سروبن منشینبه نزد خویش به جز یار سروقد منشان
ز روزگارکناری اگرهمی طلبیکه رسته باشی ازموج لجّۀ حدثان
کنارآب وکنار بتان ز دست مدهوزین کنارهمی روبدان کنارجهان
مپیچ درخود وچون غنچه تنگ دل منشینچوگل ز پوست برون آی خرّم وخندان
برو ببین که چه زیبا کشید دست بهارزگونه گونه دراطراف باغ شادُروان
گهی ز دست نسیم است آب در زنجیرگهی زشکل حباب است باد در زندان
عقود شبنم بربرگ لاله پندارینگار من لب خود را گرفت بر دندان
ز زحمت نم باران وجنبش دم باداساس گنبدگل زود می شود ویران
لبالب است زخون جگر دل لالهزبس که بلبل بیچاره می کند افغان
درازکرد زبان سوسن وبه جای خودستبود هرآینه آزاده را دراز زبان
چنان نمود مراغنچه های نیم شکفتکه بوته های زر اندرم یان آتشدان
فقاع کوزۀ مشکین دمست غنچۀ گلکه بهرنرگس مخمور بست بستان بان
بهردوگام صبا دم زند سه جای و هنوززناتوانی بروی همی فتدخفقان
چنانک برسپر خیزران پشیزۀ سیمحباب ودایرۀ آب وقطرۀ باران
لباس گل را صد دامن است وجیب یکیمگرکه کسوت حورست وحلّۀ رضوان
نهادغنچۀ مستور ونرگس مخموربچشم فکرت می بینم ازقیاس وگمان
یکی گشاده چو معشوق شوخ،چشم طمعیکی چو عاشق بی سیم،تنگ بسته دهان
ز تنگ حوصله ایی دان نشاط غنچه بدینکه چندخرده زرش تعبیه است درخلقان
زبیم حودخداوند خواجه پنداریهمی کندزر خود را بپوست درپنهان
پناه وپشت امم قهرمان تیغ وقلمجهان لطف وکرم خواجۀ زمین وزمان
ملک صفت،شرف الملک،تاج ملّت ودینظام سلک ممالک،وزیر شاه نشان
درمدینۀ دانش علی که تعبیه کردخدای درقلم اوکلید امن وامان
کریم شرق،چه گفتم؟کریم هفت اقلیمکه درجهان کرم زوهمی دهند نشان
به سنگ حلم وترازوی عدل دولت اوچنانک زرّ زده راست کرد،کارجهان
زبیم کفش رهاک رد ظلم شهر آشوبکلاه گوشۀ انصاف او چودید عیان
گناه را کرم او به از هزار شفیعامید را قلم اوبه ازهزار ضمان
بفتوی قلمش خون لعل گشت مباحبه مذهب کرمش سودمال هست زیان
زبس که مایۀ کانها ببادداد کفشبدان رسیدکه گویند، بودروزی کان
سرملوک جهان راشرف ازین تاجستکه گشت دست وزارت ازوبلند مکان
بعهدها وزرا بوده اند دست نشینولیک تاج بحق برسرآمدازهمگان
زهی شکسته خطت، پشت زلف مهرویانزهی ببرده لبت،آب چشمۀ حیوان
بلطف وعنف تویی خصم بندوقلعه گشایبکلک وتیغ تویی تاج بخش وملک ستان
حریم جاه ترا،آفتاب درسایهنفاذ امر ترا، روزگار در فرمان
زنندسنگ وقارت بسربر، آنکس راکه بردباری نسبت کندبکوه گران
لطایف کرمت در مزاج اهل هنرهمان کند که نم اندر معاطف اغصان
تواضعی است ترا، لا اله الّا اللهدرین بلندی رتبت که کس ندید چنان
من آفتاب ندیدم که همچوسایه کندبخوش حریفی ذرّات خاک را مهمان
بخادمی تو برخاست چرخ ازرق پوشچو رای پیر ترا شدمرید بخت جوان
چنانک باد بشیر علم کند بازیوشاق خیل توب ازی کند بشیرژیان
سنان نیزه نه مردزبان خامۀ تستبطیره سر ز چه برمیزند بسنگ فسان
نشست آب ز رشک لطافتت درخاکچنانکه باد بر آتش زنعل آن یکران
تکاوری که بیک حمله زیرپای آردگر از درازی اومید باشدش میدان
زعزم تیرتو نعلش درآتش است مگرکه خودسکون نشناسد چوعادت دوران
زمین نورد،چوشوق وفراخ روچو هوسسبک گذر،چوجوانی وقیمتی چوروان
تناورست چوکوه وتکاورست چوبادشناوراست چوماهی وهمچوقطره دوان
چوسرعت حرکات زبان زحرف بحرفکند ز شرق بغرب انتقال در جولان
ضمیرعزم تو درگوش حسّ او گویداشارتی که به پهلوی او کند خم ران
بگاه همرهیش پای آب آبله شدحباب نام نهادند بروی اهل بیان
سمش صلابت سندان نمود واین عجبستکه گاه پویۀ او باد می برد سندان
سپهر،مایۀ سرعت برشوه می دهدشکه گاه عزم تو با اوشود شریک عنان
چوسایه بر زبر آب بگذرد چابکچوآفتاب بدیوار بر شود آسان
رسد بهرچه بودجانور چوروزی،لیکدراوکسی نرسد همچوآرزوی جهان
سوی فراز زپستی چنان کندحرکتکه برمعارج افلاک فکرت انسان
سوی نشیب ز بالا بدان خوشی آیدکه کار صاحب عادل،زگنبد گردان
زهی مبادی خشم تو مقطع آجالزهی مساحت کلک تومنبع احسان
غباردرگه تو رفته آفتاب بچشمهوای خدمت توصبحدم خریده بجان
گرفت عدل تودرخام دست وقبضۀ تیغفکندهیبت توعقده برزبان سنان
هنرچو هاء هنرهردوچشم برتونهادکرم چومیم کرم بردرت ببست میان
کسیکه بودچوزه تنگ عیش وگوشه نشینبدست کردزجودتوخانه هاچو کمان
ز بخشش توسراپای درگهرغرقستچوتیغ هرکه بمدح توتیز کردزبان
رود چوقوس قزح درلباس گوناگونهرآنکه آمد،چون صبح نزدتو عریان
ز دولت توبمن میرسد عطای هنیّندیده ذلّ سؤال و گرانی در بان
جهان پناها گفتم بفرّ مدحت توقصیده یی که نظیرش بسالها نتوان
ز رشک لفظ ومعانیّ او شود هردمکنار بحر پرازاشک لؤلؤ و مرجان
سخن ستایش خود خود کند،ازو بشنوکه لافها که من ازخود زنم بود هذیان
روابود که بعهد تو با چنین هنریسگان زنعمت تو نان خورند ومن غم نان
چو طوطیان را وردست سورة الاخلاصمرا تو طوطی واخلاص وردمن می دان
بپای مدح رهی برجناب تو نرسدمگر بقوت پرّ دعاکندطیران
هزار سال ونباشد هزار سال بسیبحکم کام دل وکارمملکت میران