گنج

شمارهٔ ۱۳۴ - فی الصّدر رشید الدّین

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ردیدم۴۱ بیت
جهان بگشتم و آفاق سربسر دیدمبمردمی اگر از مردمی اثر دیدم
درین زمانه که دلبستگیست حاصل اوهمه گشایشی از چشمۀ جگر دیدم
امید منفعت از خلق منقطع شد از آنکمزاجها همه پر فضلۀ ضرر دیدم
بچارمیخ بلا چون خر ربابم اسیرز زخمها که ازین چرخ پرده در دیدم
بنالم از کسی از بد همی بنالد ازآنکز روزگار من از بدبسی بتر دیدم
ز گونه گونه بلا آزموده ام لیکنفراق یار خود از شیوۀ دگر دیدم
زمن مپرس که آخر چه دیدی از گردونهرانچه دیدم ازین سفله مختصر دیدم
ز طاس گردون زنار بردمید ازانکزبس کش ازنم مژگان خویش تر دیدم
ز چیست ابره و این حشو پوشش گردونکه من هنوز ازین کسوت آستر دیدم
چو مردمی و وفا نامم از جهان گم بادوفا ز مردم این عهد هیچ اگر دیدم
گناه موجب حرمان بسیست در عالمولیک صعب ترین موجبی هنر دیدم
دهان بچرب زبانی کسی که نگشادستز سوز سینه چو شمعش گرفته سر دیدم
چوکوه هر که بیفشرد پا بسنگدلیز لعل ناب ورا طرف بر کمر دیدم
بدان ز پوست برون آمدم که همچون رگچو راست بنشستم زخم بیشتر دیدم
بطبع فتنه برین قوم فتنه گشت ازآنکز عافیتشان یکباره بر حذر دیدم
ز روزگار همین حالتم پسندآمدکه خوب و زشت و بد و نیک بر گذر دیدم
برین صحیفۀ مینا بخامۀ خورشیدنگاشته سخنی خوش بآب زر دیدم
که ای بدولت ده روزه گشته مستظهرمباش غرّه که از تو بزرگتر دیدم
درین سفر که زبس محنت و پریشانیعنای غریب از انواع ما حضر دیدم
بدان خوشست دلم کآخر این فتوحم بودکه روی خزّم مخدوم نامور دیدم
پناه و قدوۀ اهل هنر رشیدالدّینکه چرخ زیر و معالیش بر زبر دیدم
ز تاب خاطر او شعله یی زبانه کشیدکه آفتاب از آن ذرّۀ شرر دیدم
زهی خجسته لقایی که درّ معنی رابرآستانۀ نظم تو پی سپر دیدم
اگر چه نیست ضمیر تو مدرک از ره حساز اودونسخت رو شن بچرخ بر دیدم
صریر کلک تو ان ارغنون خوش لحنستکه چرخ را زسماع برقص در دیدم
چراست کلک تو پی کرده؟ چون همه سالشسوی معانی باریک راهبر دیدم
همیشه برسرپایست بهر زادن ازآنکصدف نهادش آبستن درر دیدم
بوقت عرض هنر بهر استفادت راز زهره و ز عطارد بتو نظر دیدم
بدانک تا توکنی عرض علم موسیقیپی رباب ترا چرخ کاسه گر دیدم
شهاب دسته و کفّ الخضیب پنجۀ اوبریشم از مه نو کاسه از قمر دیدم
از آن شدّست مرا طبع همچو دریاییکه ان سفینۀ شعر توش زبر دیدم
ز حرص جمله تنم گشت چون بادامکه این معانی شیرین تر از شکر دیدم
اگر چو خاره متین است شعر تو زیبدکه همچو کانش مستودع گهر دیدم
نبود محرم ابکار فک تو فهمکزو بجهد همین ظاهر صور دیدم
نهفته زیر نقاب سیاه هر حرفشهزار لعبت زیبا چو ماه و خور دیدم
ازا آن درخت سخن شاخ بر سپهر کشیدکش از منابع طبع تو آبخور دیدم
هوای عال مدح تو کرده بودم دوشباتّفاق خرد را برهگذر دیدم
چو دید مقصد من از ره نصیحت گفتنهال رنج ترا نیک بی ثمر دیدم
بکنه مدحت او چون رسی که من باریبسی ز خطّۀ امکانش زاستر دیدم
چودر طریق ثنا منقطع شدم از عجزز ذکر ادعیۀ وب ناگزر دیدم
ولی نگفتم در مقطع سخن زیرا کبهینه وقت دا مطلع سحر دیدم