شمارهٔ ۱۳۳ - در مرثیهٔ پسر خود گوید
نور دو دیدگان ز لقای تو داشتمیک سینه پر زمهر و هوای تو داشتم
من جان و زندگی خودای جان و زندگیگر دوست داشتم ز برای تو داشتم
هر رنج و هر بلا که ز ایّام داشتماز بهر دفع رنج و بلای تو داشتم
حقّا که گرچه خلق جهان عیب می کنندمحراب روی خود کف پای تو داشتم
تا روز هر شبی بدو پا ایستاده مندو دست برخداز دعای تو داشتم
گرچه ز روزگار وفاکس ندیده بوداز روزگار چشم وفای تو داشتم
بر بند شد دلم که کلید مرادهارخسار خوب طبع گشای تو داشتم
جای تو بی تو گردش گردون بمن نمودالحق نه این امید بجای تو داشتم
با این دل شکسته و این جان ناشکیبکی طاقت فراق لقای تو داشتم؟
معذور دار، دست شریعت رها نکردگر ماتم تو من نه سزای تو داشتم
دردا و حسرتا که همه باد پاک بودامّیدها که من به لقای تو داشتم
بنگر چه سخت جانم و چون سنگدل که مندم میزنم هنوز و عزای تو داشتم