گنج

شمارهٔ ۱۰۱ - وقال ایضاٌ و یصف الشیب

رسول مرگ ز ناگه بمن رسید فرازکه کوس کوچ فروکوفتند، کار بساز
کمان پشت دوتا چون بزه درآوردیز خویش ناوک دلدوز حرص دور انداز
چو پنبه زار بناگوش بشکفید تراز گوش پنبه برون کن، به کار خود پرداز
میان پنبه و آتش کسی چو جمع نکردچه می کنی سر چون پنبه زار و آتش آز؟
چو صبح پیری پف کرد، شمع عمر بمرداگرچه جانی هم می کند بسوز و گداز
بریخت آب حیات و برفت باد بروتنماند قوت پای و ضعیف گشت آواز
بسوی خاک همی بایدت نمود سجودکنون که قامت تو شد دوتا چو بانگ نماز
نه هرکجا که بود برف، آتش افروزند؟ز برف پیری شد سینۀ من آتش باز
ستون خیمۀ قالب کنم دو دست ضعیفچو من ز پستی خرپشته را برم بفراز
بپای خاستن از دست برنمی خیزدازآن بدست کنم چون کنم قیام آغاز
سرم بخاک فرو می شود ز پشت دوتابخاک سر چو فرو شد کجا برآید باز؟
ز ضعف زانوی خود بوی مرگ می شنومز عجز چون سربینی نهم به زانو باز
سرم ز آتش پیری به شمع ماند و زودنهد اجل سر این شمع در دهانۀ گاز
تبارک الله از آن میل من بروی نکوتبارک الله از آن قصد من به زلف دراز
کنون چه گیسوی مشکین مرا چه مار سیاهکنون چه شعلۀ آتش مرا چه شمع طراز
دریغ جان گرامی که رفت در سر تندریغ روز جوانی که رفت در تک و تاز
دریغ دیده که برهم نهادمی بایدکنون که چشم بکار زمانه کردم باز
دریغ و غم که پس از شصت و اند سال از عمرز ناگهان بسفر میروم نه برگ و نه ساز
به صدهزار زبان گفت در رخم پیریکه این نه جای قرار است خیز و واپرداز
فروشدت بگل شیب پای ضعف بکشبرآمدت ز گریبان عجز سر مفراز
چو جلوگاه حواصل شد آشیانۀ زاغمکن به پر هوس در هوای دل پرواز
برون ز کنج قناعت منه تو پای طلبکه مرغ خانگی ایمن بود ز چنگل باز
ز آرزوی و هوس نفس خویش سیر مکندرنده تر بود آنگه که سیر گشت گراز
ز خشم و شهوت، خود را دد و ستور مکنبحلم و علم چو زیشان نمیشوی ممتاز
ز پیش خود بفرست آنچه دوستر داریکه گم شود ز تو هرچه از پس تو ماند باز
ترا بجز تن فانی و جان باقی نیستز هرچه حاصل تست از جهان هزل و مجاز
برای این تن فانی هزار رگ و نوابساختی، یکی از بهر جان پاک بساز
چو شیرمردان، با محنت و بلا خو کنکه بس زنانه متاعیست عیش و نعمت و ناز
ز دانۀ دلت آمد به بار خوشۀ حرصبجز نیاز چه آرد به بار تخم نیاز
چو آب گنده ز مخرج، سوی نشیب مپویچو آب زنده ز چشمه بسوی بالا یاز
تو با حریف دغادست خون همی بازیکمال فکر بکار آر و هیچ سهو مباز
چو استوار نباشد بنای عمر چه سود؟چو پایدار نباشد به جاه و مال مناز
بعشق بازی این گنده پیر، هردو جهانبه باد دادی و با تو نشد دمی دمساز
عروس ایمان مانده برهنه وز صد دستبرای هیزم دوزخ بهم کشیده جهاز
بامر شرع تصرف در آفرینش کنکه از حدود نشاید گذشت جز به جواز
نوازشی بکن اسلام را که گشت غریبنخواهی آنکه لقب باشدت غریب نواز؟
رها مکن که سر دیو در میان باشدبه خلوتی که ترا با خدای باشد راز
تجارت ره حق چون کنی بشرکت دیوز سود و مایه زیان آورد چنین انباز
ره سلامت اگر می روی مجرد شوکه جز عنا نفزاید، ترا لباس و طراز
ببین که آبی خوشبو چو جامه پشمین کردحرام گشت برو کارد از ره اعزاز
به تیغ مطبخ از آن مثله شد که درپوشیدلباس تو برتو از دماغ گنده پیاز
ز صد یکی چو نخواهد گرفت در تو سخنهمان به است که در موعظت کنم ایجاز
به گردن تو رسد حلقۀ کمند اجلتو خواه نرمک بنشین و خواه تیز بتاز
درود باد ز ما بر روان صاحب شرعکه بر نبوت او مهر شد در اعجاز