گنج

شمارهٔ ۱۰۰ - وقال ایضاً فی النصیحة

ای دل ترا که گفت بدنیا قرار گیروین جان نازنین را اندر حصار گیر؟
بر چار سوی طبع بزن خیمۀ مرادجایی چنین وطن ز سر اختیار گیر؟
آمد حجاب هشت درخلد چار طبعاین هشت گانه جوی و کم آن چهارگیر
جای مقام نیست جهان، دل برو منهخود را مسافری کن واین رهگذار گیر
تا کی دوی بگام هوس در قفای حرص؟آهسته شو زمانی و برجا قرار گیر
جان خرج میکنی که فزون گرددت درمچون مال وارثست تو خود صدهزار گیر
تا کی شمار خواجگی و سیم و زر کنی؟این مرگ ناگهان را هم در شمار گیر
نشکست کس به پشتی زر پشت حرص و آزاندر مصاف حرص قناعت بیار گیر
خواهی که عیش خوش بودت، کار بر مراد؟با نیستی بساز و کم کار و بار گیر
مار است مال دنیا، دنبال او مرودانی که چیست عاقبت کار مارگیر
چون روزگار کس ندهد پند آدمیخواهی که پندگیری، از روزگار گیر
بنگر که تا تو آمده ای چند کس برفتآخر یکی ز رفتنشان اعتبار گیر
ناچار با تو مرگ کند دست در کنارخود را یکی ز بیهده ها بر کنار گیر
بر باد داد عمر تو دنیای خاکساربا تو که گفت دامن این خاکسار گیر؟
شادی گریزپای بود، دل درو مبندغمخوار تو غمست، پی غمگسار گیر
گر بایدت که خوار بود بر تو کارهاسختی مکن بطبع و همه کار خوار گیر
گر میزنی ز روی خرد لاف زیرکیفانی بدار دست و دم پایدار گیر
مرده دلیست حاصل بطال پیشگاناز کار کار خیزد، دنبال کار گیر
روزی سه چار اگر اجلت مهلتی دهدبگذار خلق را و در کردگار گیر
بسیار گرد خلق دویدی، چه حاصلست؟باقی عمر را ز گذشته شمار گیر
بر ابلق زمانه سواری، به هوش باشکاَسبیست تیز، لیک بدندان سوار گیر
غره مشو که گام بکام تو می زندزیرا که تو ضعیفی و تندست بارگیر