گنج

شمارهٔ ۲ - در رثاء حاج محمد جان قدسی و تاریخ فوت او

چون ننالم که خزان گشت گلستان سخنرفت در موسم گل رونق بستان سخن
در بهاریکه شود نقش قدم چشم براهرفت در خاک خرد چشمه حیوان سخن
طالب گوهر معنی بکجا روی نهدروی در خاک نهان کرد چو عمان سخن
تیره شد مشرق خورشید معانی افسوسمحو شد مطلع برجسته دیوان سخن
سر سردفتر شیرین سخنان قدسی رفتتلخ در کام جهان شد شکرستان سخن
شعر را گاه رقم فاصله از مصرع نیستگشته در ماتم او پاره گریبان سخن
سینه چاک قلم رخت سیاه معنیاز چه باشد بجز از ماتم احسان سخن
شعر موزون نتوان کرد که از نظم افتادکشور معنی از رفتن سلطان سخن
پای تا سر همه چون سلسله آیم بفغانچون بیاد آیدم آن سلسله جنبان سخن
از سردرد چو بر حال سخن گریه کنمخون شود گوهر معنی همه در کان سخن
بود باریک ره فکر و کنون شد تاریکرفت بر باد فنا شمع شبستان سخن
بوی گلزار تقدس به مشامش چو رسیدبلبل قدسی ازین گلشن دلگیر پرید
بلبل قدس وداع چمن دنیا کردبال پرواز سفر بیشتر از گل وا کرد
خار گلزار وطن دامن انسش بکشیدهر که درگلشن پرخار جهان مأوا کرد
شیشه زندگی قدسی اگر خورد بسنگدر عوض ناله ما خون بدل خارا کرد
بریکی زخم زدن رفتن خون از صد دلتازه سحریست که جادوی اجل پیدا کرد
کرد آخر سخن از شوق خموشی کوتاهآنکه عمری بجهان شعر بلند انشا کرد
خود چرا بحر معانی بسرایی تن داداو که صد دیده توانست زغم دریا کرد
غمگسار همه کس بود چو از طینت پاکعالمی را فلک از فوت تنی تنها کرد
شیشه زندگیش را بزد ایام بسنگکه حق از میکده قدس در آن صهبا کرد
گاه پرواز برید از همه پیوند و پریدبال مقراض شد و قطع تعلق ها کرد
به محیطی که فلک ها صدف گوهر اوسترفت غواص معانی و وطن آنجا کرد
معنی در یتیمی که نمی فهمیدمیافتم رخت چو قدسی و سخن را دیدم
رفت قدسی ز میان ماند بجا شعر ترشابر را کاش که می بود بقای گهرش
نیست در باغ جهان غیر سخنور نخلیکه اگر خشک شود تازه بماند ثمرش
باغبانش سزد ار تا بابد خون گریدخشک گردید نهالی که گهر بود برش
آن نهالی که نبود آب گهر لایق اوبست دهقان اجل آب بپا از تبرش
آب برداشتن زخم بلای دگرستتازه شد داغ دل غمزده از شعر ترش
چه عجب گر شود از اشک قلم باز سفیدکاخ معنی که سیه کرد قضا بام و درش
خامه هر که بود، هرچه نگارد پس از این خاکرفت تا طوس ولی غلغله نوحه گرش
بیخبر رفت بآن ملک که تا خود نرومنتوان یافتن از نامه و قاصد خبرش
بلبلی از چمن قدس اجل کرد شکارکه شکفتی گل این نه چمن از باد پرش
چرخ زد زخم جفائی که دلش خالی شدچه عجب کم شود ار خصمی اهل هنرش
داغ بی مرهمی ارباب سخن را سوزدکه بران گر نهی انگشت چو شمع افروزد
کی ز دل کلفت این حادثه کمتر گرددمگر آنروز که قدسی ز سفر برگردد
من گرفتم که فلک فکر تلافی داردراحتی کو که باین رنج برابر گردد
هیچ رو نیست ز دوران دو رو خاطرخواهکار بهتر نشود گرچه ورق بر گردد
خاک مشهد نشد ار مدفن او، این حسرتدارد اجری که بصد فیض برابر گردد
آه حسرت که از این درد کشید ابری شدکه برو سایه فکن در صف محشر گردد
رفت قدسی زمیان بر که سخن خواهم خواندکه نه از لب بدلم باز سخن بر گردد
آن گهر سنج معانی که ز فیض سخنشاشک بر تربت پاکش همه گوهر گردد
گویم اشعار ترش گر بروانی آبستماهی از فیض همین ربط سخنور گردد
عجبی نیست که از رفتن استاد سخنسخن افسرده تر از پیکر بی سر گردد
معنی اندر وطن غیب بغربت افتدجامه لفظ نپوشیده مکرر گردد
اشک اگر آب برین آتش جانسوز زندچشم ها خشک تر از دیده مجمر گردد
در چنین واقعه کاقلیم سخن گشت خراببحر شعر آبش اگر خون نشود باد سراب
بلبل نه چمن قدس ز الحان افتادبیت معمور سخن حیف که ویران افتاد
خامه ها یکقلم از آتش محرومی سوختزین سموم اجل آتش به نیستان افتاد
گل همه کف شد و زد دست تأسف بر سرکه چنین بلبلی افسوس ز دستان افتاد
روی گل بسکه نهان شد بته گرد ملالبر سرش گوئی دیوار گلستان افتاد
بنظر خاتم افتاده نگین افتادهحلقه اهل هنر کز سر و سامان افتاد
بر سیه روزی ارباب سخن چشم دواتآنچنان اشکفشان گشت که مژگان افتاد
از خزانی که بگلزار سخن روی نهادخنده از چشم و دل غنچه خندان افتاد
زین درشتی که فلک با گل این بستان کردخار در پیرهن لاله و ریحان افتاد
برگ برگش ورقی بود ز دیوان کمالآن نهالی که زبستان خراسان افتاد
گل پرواز همین بلبل خوش الحان بوداینهمه خار که گلرا بگریبان افتاد
از شراب سخنش مست شد او را چه گناهشیشه این می اگر از کف دوران افتاد
بیش ازین معنی اگر خاک بسر می پاشیدپیش بین بود، همین روز سیه را می دید
اگر استاد سخن دست و دل از کار کشیدچون میان سخن و سامعه دیوار کشید
ساز اقسام سخن زو بنوا شد که زفکرگشت باریک و بقانون سخن تار کشید
راه اقلیم سخن بسته نمی گشت فلکانتقام آخر از آن قافله سالار کشید
هر کجا هست دلی قافله گاه المستبوی دل می شنود هر که ز پا خار کشید
گر غبار دل ارباب سخن گل گرددمی توان در ره هر حادثه دیوار کشید
نشد از صورت احوال دل افکار طبیبخامه لاغر نشد ار صورت بیمار کشید
عام سفله و لفظ ملکوت معنیزیر فرمان سخن خسرو اشعار کشید
غیرتی داشت که احسان زفلک چشم نداشتپشت پا زد بسر ار منت دستار کشید
شاهد معنی او روی نهان کرده ز خلقهر کجا غیرت او پرده ز رخسار کشید
فکرش از عالم بالا چو گهر جمع آوردقدرتش فیل فلک را بته بار کشید
ننهد کس به سر تربت او بار چراغمی کند نور معانی همه شب کار چراغ
هر دلی کز غم این حادثه افکار شودچون جرس آبله هایش بفغان یار شود
بسکه سررشته کارم شده زین دهشت کمگریه در راه گلو رهبر گفتار شود
محفلی را که کند گرم کلام قدسیخون دل سر سخن دفتر اشعار شود
طفل تسلیم و رضا را چو نمی داند چیستاشک می ترسم ازین قصه خبردار شود
اشک خونین نرسید ار بسرم عیب مکنوقت آن نیست که گل زینت دستار شود
هر سرشکی که زدل رفت بغم جای سپردغلطست اینکه دل از گریه سبکبار شود
رو بخون شسته ره تربت قدسی گیردصبحدم گریه ام از خواب چو بیدار شود
خلق او را چو بیاد آرم و اشک افشانمعجبی نیست که تخم گل بیخار شود
شمع گردد بتن از آتش این غم هر مویلیک آن شمع که غمخانه از آن تار شود
نقش بر سنگ مزارش شود ار قصه اولوح از پیچش این قصه چو طومار شود
هر چه را بینم بر درد دلم افزایدشمع اگر شعله کشد ناله بیادم آید
حیف از آن طبع سخن گستر و آن نکته وریطبع چه محض لطافت چو نسیم سحری
گر بخاک از اثر طبع لطافت بخشدبنماید تنش از خاک چو در شیشه پری
از دل معنی او یاد ضمیرش نرودگر در آئینه خورشید کند جلوه گری
گوهر معنیش از بحر کواکب صدفستیافتم از سخنش معنی عالی گهری
آن زبانها که بتحسین کلامش خو داشتچه ستم شد که ندانند بجز نوحه گری
خبر رفتن قدسی نشنیدن بس نیستچه بود بهتر ازین فایده بیخبری
تا کجا رفتی اگر بال و پرش می بودیرفت تا گلشن افلاک به بی بال و پری
قاصد اشک که از دیده پریدن آموختنرسید از پی آن یار عزیز سفری
سخنش رفت بسیر همه جا تا او رفتهمچو فرزند که خودسر شود از بی پدری
روشنی از مه و خورشید در ایامم نیستسال عمرم چه بشمسی گذرد چه قمری
گر ازین عالم دلگیر خبردار شودنقش پا باز نماند ز پی رهگذری
بلبلی رفت که گل یابد اگر بال و پرشهمچو هدهد کند از روی شرف تاج سرش
دیده ها تا که بر احوال سخن گریان شدنقطه روی سخن اشک سخن فهمان شد
بسکه خون در تن الفاظ ازین غم زده خوشکاسه دایره حرف ز خون پنهان شد
می توان یافت که در هر دو جهانست عزیزآنکه ملک عدم از رفتنش آبادان شد
هفته ای بیش رخ خویش بمردم ننمودگل ازین شرم که بی بلبل خود خندان شد
جان معنی بتن شعر ازو می آمدزآسمان نامش از آنروی محمدجان شد
برد او گوی سخن را که ازین میدان رفتقامت ما عبث از فکر سخن چوگان شد
گره رشته کار همه نگشوده بماندکه سرانگشت همه در گرو دندان شد
جبر این دلشکنی کرد، گر ایام این بودکز جهان مشکل دل کندن ما آسان شد
خاک بر روی رقم ها نه کسی می باشدگرد از آنستکه بنیاد سخن ویران شد
بچمن گریه کنان رفته ز گل پرسیدمبچه تاریخ برون قدسی از این بستان شد
گل زشبنم همه تن اشک مصیبت شد و گفت(دور از آن بلبل قدسی چمنم زندان شد)
در لحد مونس تنهائی او حورا بادبر رخ روز خوشی نسخه ای از فردا باد